من نویس

نوشتن جایگزین خوبی برای گریه است، آدم را سبک می‌کند.

من نویس

نوشتن جایگزین خوبی برای گریه است، آدم را سبک می‌کند.

این قسمت:

روزهای اول دانشگاه

۱۸ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

یکی از مزایای زندگی در شهرهای کوچک این است که روستایی ها گاهی به جای پول برایت ماست محلی می آورند و دوغ محلی و چغندرقند و خیار تازه از بوستان چیده شده و غوره یا انگور و کلی چیز دیگر.

ما برف باز هستیم:)

شنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۵، ۱۲:۵۵ ق.ظ
چند روز پیش نذر کردم اگه دوباره برف بیاد برم با آجیلم برف بازی. و خب اومد خوبشم اومد. جالبه که ما تمام مدت در حال فیلم دیدن بودیم و برف اومدنو ندیدیم. یهو رفتم دیدم حسابی پا گرفته و هنوزم داره میاد.
کلی گلوله برفی خوردم و زدم. انقدر سر صدا کردیم و از ته دل خندیدیم که همسایه رو به رویی اومده بود پشت پنجره:)) نذرمو ادا کردم. حتما گاهی از این نذرها بکنید. همش که نباید نماز روزه و قرآن باشه. دل خودمو و آجیلو مامانمو شاد کردم:)

لازم به ذکره که من خودم اولین دفعه ست همچین نذری میکنم و اغلب نذرم سوره یاسینه.
آجیل: تنها خواهر کوچیک من که گاهی اینجوری صداش میکنم. ترکیب کلمه آجی و یجورایی اسمشه.
  • fafa

میزنه تو ذوق وبلاگنویسی آدم:(

سه شنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۵، ۱۲:۴۷ ب.ظ
" آدرین ریچ شاعر، در مقاله ای درمورد امیلی دیکنسون نوشته است: همیشه چیزی که در ما تحت فشار است، مخصوصا تحت فشار ناشی از پنهان ماندن - همان چیزی است که به شکل شعر منفجر می شود "
" باید بگویم خوشحالم که نویسنده ی جوانی با یک وبلاگ یا خیل عظیمی از پیروان در شبکه های اجتماعی نبوده ام. سال های سکوت سال های تعمیق بودند. داستانم در اعماقم وجودم نقیب زد و عمیق شد تا زمانی که تبدیل شد به داستانی که می توانستم بروزش دهم. "
" در کار ما هیچ جماعت دیجیتالی نیستند که لایک کنند. لذت شرطی شده و اعتیاد آوری را تجربه نمی کنیم که کلیک و باران شکلک های بعدش به ما می دهد و لحظه ای فشار درون مارا تسکین می دهد. رضایتی که ما زندگی نگاره نویس ها تجربه می کنیم، بینهایت عمیق تر و بسیار تلخ و شیرین تر است. به قول رالف والدو امرسون، لذت پیچیده و مدام پیدا کردن سررشته ای جهانی ست که مارا به همه بشر مرتبط می کند و با این کار غم های کوچک و شخصی و تراژدی های انفرادی مارا تبدیل می کند به هنر. "

مجله داستان همشهری بهمن ماه نود و پنج - درباره داستان - زندگی نگاره: جستار۲ - در ذهنت چه می گذرد؟ - دنی شاپیرو
  • fafa

یک عدد پست ناقابل برای تولد تو

چهارشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۵، ۱۲:۴۱ ق.ظ
میدونستی چقدر هوای گنجشک ها رو دارم؟

از همون وقتی که گفتی پیام آور تو هستن. تو سرمای زمستون و پاییز حواسم بهشون هست. براشون خرده نون میریزم یا دونه برنج هایی که مونده. بعد از پشت شیشه بهشون نگاه میکنم و به تو فکر میکنم. به اینکه اگه اینو نگفته بودی، منم گنجشک هارو فراموش می کردم. این خوبی مال هردوتامونه. بیشتر از من مال تو.

تولدت مبارک :)
  • fafa
وقتی ما وبلاگ می نویسیم در واقع در کنار این که میل به نوشتن داریم و برای دلمون می نویسیم، مخاطب داشتن و ارتباط با بقیه و تبادل نظرات برامون مهمه. وگرنه به یه دفترچه خاطرات بسنده می کردیم. وقتی زمان میگذره و مخاطبان ما بهمون خو میگیرند تا حدودی میشه گفت در قبالشون مسئولیم. البته درسته که این یه مسئله قطعی نیست. یعنی ممکنه ما حالمون خوب نباشه، سرمون شلوغ باشه و معلومه که مجبور نیستیم درست شبیه یه کارمند اداره در هر حال و وضعیت کار کنیم اما یه احساس مسئولیت روی شونه همه ما هست چون برای خواننده هامون احترام قائلیم. چون اونها انسانند و طرفدار نوشته های ما. تمام نفراتی که شمارو دنبال کردند قصدشون خودی نشون دادن و به اصطلاح فالو بک نبوده. تعدادی واقعا وقتی ستاره مطلب جدید شما رو می بینند خوشحال میشن و با شوق مطلب رو باز می کنند و می خونند. چون به قلم شما، نوع نگاه شما و موضوعات نوشته هاتون علاقه دارند. درست عین یه کتاب بکر، شبیه یه خواننده یا بازیگر یا ورزشکار محبوب. شما حتی اگر یک نفر به نوشته هاتون متمایل باشه نسبت بهش یه مسئولیت معنوی دارید.
حالا تصور کنید یک روز صبح زود وارد پنلتون میشید و می بینید بلاگر مورد علاقتون یه پست خداحافظی گذاشته. یه احساس وحشتناک به انسان دست میده انگار که یه دیوار به یک آن فرو میریزه روی سرتون. هممون این احساس رو تجربه کردیم. چون هزار ماشالا این روزها تعداد بلاگر هایی که خداحافظی می کنند کم نیست و آدم هر لحظه باید تن و بدنش بلرزه و منتظر خوندن یه پست گود بای جدید باشه. درست مثل اینه که هنرپیشه مورد علاقتون خیلی یهویی بمیره - دور از جون دوستان البته -. چرا مرگ رو گفتم؟ چون مثلا وقتی یه هنرمند یا ورزشکار خداحافظی میکنه هرچند ناراحت میشید اما رابطش تماما قطع نمیشه. پیج اینستایی، برنامه تلوزیونی، سایتی مجله ای چیزی هست که ازش خبر بگیرید. ولی در بلاگستان غالب بلاگر ها تنها راه ارتباطشون همین وبلاگشونه و اساسا همین آدرس که توی مرورگر تایپ میشه و یه صفحه باز میشه بخش مهمی از اونهاست، شبیه جسم انسان. خب جسم که نابود بشه روح از بین نمیره ولی دیگه نمیشه با اون جسم ارتباط گرفت.
لطفا بفهمید که خداحافظی کردن اون هم یهویی چقدر حرص دربیاره. حرف من این نیست که شما به هرحال بنویسید، می فهمم که ممکنه وضعیتتون بد باشه اما مجبور نیستید به یکباره یک پست غیر منتظره و شلیک وار بذارید و مخاطبانتون رو ناراحت و حتی عصبی کنید - شبیه اون وقتهای تام و جری که دود از گوشاشون بیرون میاد! - بهترین راه حل اینه که بلافاصله بعد از اینکه تصمیم گرفتید در وبلاگ خیلی شخصیتونو تخته کنید یه نگاهی به صفحه دنبال کنندگان و صفحه نظرات وبلاگتون بندازید و به احترام این دوتا صفحه چند دقیقه سکوت کنید. سپس تصمیم بگیرید که مثلا یه هفته ننویسید. این تصمیم احتمالا اون بخش از درونتون رو که داره دائم فرمان میده: "ببند این لعنتی رو تختش کن خلاص شی" آروم می کنه. لازم هم نیست یه هفته نبودنتون رو جار بزنید. بعد در طول این یه هفته بیشتر فکر کنید آیا واقعا دیگه میل به نوشتن ندارید و آیا واقعا دیگه مخاطبانتون هیچ اهمیتی براتون ندارن؟ تجربه ثابت کرده در نود درصد حالات پشیمون میشید و به آغوش بلاگستان برمیگردید اون هم بی سروصدا و اشک و آه و ناله داد و فریاد و اعتراض:)
و اگر احیانا بعد از یک هفته هنوز هم اصرار داشتید به ننوشتن یک پست آرام بگذارید و بدون هیچ شدتی بنویسید تصمیم دارید مدتی ننویسید. ترجیحا عنوان پست محتوا رو لو نده تا مخاطب با دیدن عنوان توی صفحه شخصیش نوای یاابالفضل سر نده و سکته نکنه. و حتما هیچ چیز رو در وبلاگ تغییر ندید. مثلا تمام پست هاتون رو پیش نویس نکنید. یک صفحه سفید تحویل مخاطب بیچاره ندید که روش با فونت ریز نوشته خداحافظ یا تمام شد و از این دست نوشته های جگرسوز. به مخاطب احترام بذارید. شاید هوس خوندن قلم شما رو کرد. لااقل باید قادر باشه سری به نوشته های پیشین شما بزنه. این واقعا حق ما مخاطب هاست.
البته اول میخواستم بنویسم که اصلا پست " تصمیم دارم مدتی ننویسم " هم نذارید، اما به یاد وبلاگ "عقاید یک رامین" -با تاسف به علت دوری از لب تاپ عزیزم قادر به لینک کردن نیستم- افتادم که نویسنده تصمیم گرفته بود اعتیادش به بلاگ رو ترک کنه و سه ماه بهار امسال اصلا ننوشت و حتی پست خداحافظی هم نگذاشت. خرداد بود که پیش خودم گفتم نکنه اتفاقی... و چنان ناراحت شدم که نگو. خب ما انسانیم دیگه، کمی هم به فکر دنبال کنندگانتون باشید.

+ از همین تریبون اعتراض خودم رو به خدمت مقدس سربازی اعلام میکنم که تاحالا موجب خداحافظی سه تن از بلاگرهایی شده که می شناسم:) و البته به سربازا حق میدم اما بهتره بنویسن فعلا نمی نویسیم نه که برن تو افق محو شن.
و اعتراضم رو به سایر بلاگرها و تاکیدا به بلاگران در آینده خداحافظی کننده، پیش پیش اعلام میکنم و ضمن اخم کردن، تو چشاشون زل میزنم و میگم:
" واقعا حق نداشتی با ما مخاطبانت این کارو بکنی. خیلی بدی اصا "
ولی خب پیرو ضرب المثل ماهی رو هروقت از آب بگیری و این صوبتا راه واسه بازگشت هست. اونایی که رفتن: "برگردید به آغوش بلاگستان فرزندانم، لطفا!"
اونایی که یه روز تصمیم میگیرن برن: خب نکنید این کارو جون بچتون:(
و دیگر هیچ.

مادر مادربزرگ من کسی ست...

يكشنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۵، ۰۷:۳۴ ب.ظ


ننه مشی - حتما میدونید که مشی رو از مشهدی گرفتن، و البته منم نمیدونم چرا همه ننه مشی رو ننه مشی صدا میکنن! بقیه صدا کردن منم عادت کردم - هر وقت پس از مدتی منو میبینه یه جوری بغلم میکنه و می بوسم که انگار تنها کسی هستم که تو دنیا دوست داره - ادا نه ها، واقعا عمق محبتش،رو حس میکنم -


در حالی که من حتی از شمردن تعداد بچه هاش - مادربزرگمو خواهر برادراش - عاجزم، چه برسه به تعداد نوه هاش - بابام اینا - ، و دیگه نتیجه هاش.. الان ایشون ماشاالله نبیره هم داره. گمونم یه ده سالی دیگه ندیده دار هم بشه.


چرا انقدر مهربون و دوست داشتنی هستن بعضی از بزرگای فامیل؟





عنوان : یکی از اولین شعر های وزن دارم
مادر مادربزرگ من کسی ست
که به هر اندیشه اش دلواپسی ست





پست بعدی : دیگه حتما بلاگران خداحافظی کننده :‏|‏
  • fafa

مامان من وقتی تو اداره لیستی رو کپی میگیره و بعد رئیس زنگ میزنه که نه اون لیست به درد نمیخوره عوض شده کاغذهای مذکور که میخوان برن تو آشغالی رو میاره واسه من که پشتش چک نویس درسام باشه. در واقع علت اصلیش اینه که ما شدیدا به مصرف کاغذ حساسیم و من اغلب فقط وقتی کاغذو میندازم تو سطل زباله کاغذی که کاملا سیاه شده باشه و البته کاغذها رو هم حتما میدیم به جاهایی که کاغذ میخرن. طبیعتا واسه پولش نه که مثلا یه کیلوش میشه دویست تومن. برای اینکه بره بازیافت شه یا به کاری بیاد.
خلاصه با این همه هنوز عذاب وجدان داریم گاهی. مامانم کاغذ سالم از پول خودش میخره میبره اداره!
بعد من نمیدونم بعضیا چطور اختلاس ملیاردی میکنن!
یعنی یه ذره هم عذاب وجدان ندارن؟
خیلی غیر قابل تصورن اینجور آدما.

پست بعدی: بلاگرهای یهویی خداحافظی کننده!
  • fafa

خوبه که از خودم بدم نمیاد.

شنبه, ۱۶ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۵۱ ق.ظ
دیشب وقتی محیا توی اتاقم میچرخید و هرچی میدید زیر و تهشو درمیاورد فهمیدم من اونقدرها هم آدم مزخرفی نیستم!
آرشیو مجله داستانم و دید و پرسید اینا چیه. بعد دست گذاشت روی اولین شماره. تیر ۹۱. به این فکر کردم که خیلی وقته داستان شوق ماهیانه منه.
بعد جوهر و قلم و دوات هام رو نگاه کرد و بهم گفت برام بنویس. نوشتم و بهش گفتم که خطاطی چقدر خوبه و تاکید کردم زنگ هنر مدرسشونو دریابه. بعد پوشه نقاشی های زنگ هنر راهنماییمو بهش نشون دادم. کشیدن کارت پستال طبیعت با گواش به خاطر معلم هنر سختگیر به من ثابت کرد که حتی نقاشی رو دوست دارم در حالی که مدتها بود فکر می کردم نقاشی تنها هنریه که ندارم و به یاد آوردن شبهایی که تا ساعت چهار بیدار میموندم تا نقاشی رو تموم کنم که فردا تحویلش بدم چون آخرین محلتش بود، حس خوبی داشت. یادم انداخت که روزای نوجوانی پر شوری داشتم. و بعد پیدا شدن جزوه عکاسی دستنویسم منو یاد انجمن سینمای جوان انداخت که اگرچه کوچکترین فرد کلاس بودم بیشتر متوجه اصل کلاس بودم و به یاد مدرک عکاسیم افتادم با نمره خیلی خوب ستاره دار و یاد استاد مرادی که عکس چایی صحراییمو دید و با لهجه همدانی گفت:"به به ماشالا". و با همه اینا یادم افتاد اون سالها که بدترین سالهای زندگیم بودن من با شور و شوق میدویدم میرفتم کلاس عکاسی.
قفسه کتابهای قدیمیم همه چیو کامل کرد. هری پاترو یادگاران مرگ. دنیای سوفی که خوندنش توصیه خانوم همتی بود و کتابهای پائولو کوئیلو. کوه پنجمی که هدیه تولد فاطی به من بود و با خوندنش کلی اشک ریختم. و یاد کتاب خوندنهای اون سالها افتادم و فهمیدم خیلی هم عمرمو تلف نکردم.
و مسئله حتی از اینم فراتر رفت وقتی محیا دستبندهای دوستی که کار خودم بود و جامدادی که بافته بودم میدید و من به این فکر کردم که همیشه عاشق ساختن بودم و هرجوری شده چیزهایی رو که میخواستم یاد میگرفتم. و حتی مکعب روبیکم که من رو یاد امتحان زیستی انداخت که ۱۵شدم چون فقط یه فصل رو خوندم و تمام مدت داشتم رو حل روبیک کار می کردم و نهایتا یادش گرفتم و حتی رکوردم رسید به کمتر از یک دقیقه.
به خودم فکر کردم. به همه داشته هام تا امروز و فهمیدم از خودم بدم نمیاد. فهمیدم زیاد هم از اونی که همیشه میخواستم باشم دور نشدم.
حس خوبی داره که آدم خودش رو قبول داشته باشه اگر چه همیشه می خوام که خیلی بهتر از این باشم.
  • fafa

پست پیامکی وسط تست زیست:)

دوشنبه, ۱۱ بهمن ۱۳۹۵، ۱۰:۵۶ ب.ظ
"نکته مهم: در انسانها مردها(xy)از زن ها(xx) با صفت ترند."زیست شناسی و آزمایشگاه۲ نشر الگو دکتر اشکان هاشمی *نتیجه مؤلف مرد :))

هجوم احساسم وسط حل نقش موج

دوشنبه, ۱۱ بهمن ۱۳۹۵، ۱۲:۳۷ ب.ظ

سال دیگه این موقع دقیقا کجام؟ نشستم یا ایستادم؟ چی تو دستمه؟ دارم به چی فکر میکنم؟ ناهار چی میخورم؟ لباس چی پوشیدم؟ برنامم واسه بعد از ظهر چیه؟ شب چطور؟ اه اینارو ولش کن،
حال دلم چطوره؟
سال دیگه درست همین موقع.

سهم من

يكشنبه, ۱۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۸:۴۶ ب.ظ

سهم من از تو چیست؟
گاهی سلام، چندتا نگاه جیره بندی شده در روز، گاهی نشستن در سکوت،
سهم من از تو چیست؟
چند برگ کاغذ، عادت به شبیه تو بودن یا اجبار،
و به ندرت محبت بکر...
همین؟ این ها سهم من از تو است؟؟؟
سهم مرا بر می داری و میگذاری روی سهم کی؟
این نیست سهم من...
  • fafa

نیمایی گفتم، هوای نبودت را

يكشنبه, ۱۰ بهمن ۱۳۹۵، ۱۲:۳۸ ب.ظ

یار شیرین
فکر لمس مخمل چشم تو
برد هوش من و بعد
یاد تو یک لحظه پر کرد همه حال و هوا را، تمامی فضا را
دل من تنگ
که کی می رسد از ابر نبود تو خبر، مژده باران
خاکها سنگ
ببار و برسان شیره ی امید به گلها
که تویی علت اصلی بهاران.
  • fafa

احساسات غریب

شنبه, ۹ بهمن ۱۳۹۵، ۰۴:۳۷ ب.ظ


گاهی چنان احساس ناتوانی غم انگیزی به انسان وارد می شود که شاید اگر خداوند اشک را نمی آفرید آمار سکته ها چندین برابر میشد. یک احساس کدر و تار که درونت را چنگ میزند و کاریش هم نمیتوانی بکنی. گاهی واقعا جز نظاره هیچ از دست تو ساخته نیست. یک احساس فلج شدگی عمیق به انسان دست می دهد.


گاهی بشر چقدر ناتوان است.


مرا یاد آن سکانس سریال "ستایش" می اندازد که زن فلج میخواست فقط بگوید طاهر و نمی توانست.


و نمی توانم...
  • fafa

کاش انقدر شاد کردنشو به عقب نندازم.

شنبه, ۹ بهمن ۱۳۹۵، ۰۲:۲۱ ب.ظ
"ببین دماغت اون موقع جمع تر بودا، این لباستو ناهید خانم واسه دیدن تولدت هدیه آورد. یعنی آبیشو یه سایز کوچیکتر گرفته بود من گفتم کوچیکه، آدرس داد برم عوضش کنم. منم یه سایز بزرگتر لیموییشو برداشتم. خوشش نیومد، گفت من آبی گرفتم چون لیمویی خیلی بی حاله. من گفتم آخه این سبزه ست، بهش میاد لیمویی. انقدر دوست داشتم، اصلا به دنیا اومدی انگار دنیا رو بهم دا..."
صداش میلرزه. نگاش میکنم اشک تو چشای جفتمون جمع شده. میپرم بغلش محکم و گریه میکنیم.
عکسای قدیمی،
روزای خوب،
مامان.
  • fafa

بخار نفسهام زیر برف یه بند، عین دود سیگار

جمعه, ۸ بهمن ۱۳۹۵، ۰۲:۵۰ ب.ظ
یه بند داره برف میاد به قول آقاجون مثل دم اسب. و من سرماخورده که واسه همین اصلا نرفتم آزمون فقط میتونم پشت پنجره برفارو ببینم و تازه تو خودمم مچاله بشم و زودی برم اون ور چون از درز شیشه ها سرما میاد تو. خب اگه برف نمیومد شاید بهتر بود. لااقل اینطور شکنجه نمی شدم. که برفو نگاه کنم و نتونم برم زیرش.
چه روز عجیبیه امروز. برف میاد منم به طور هیجان انگیزی امیدوارم. یه حس "می تونم" عجیبی تو نفس کشیدنم هست. یه حالی ام. انگار که رسیدم به خواسته هام. شاید انرژی برفه که اول ریزه ریزه میومدو حالا پا گرفته توم. شادم و حتی یه بغض خوشحالی دارم. چرا؟ نمیدونم.
حس میکنم خوشبختم. همین که میتونم پشت میز بشینمو چراغ مطالعمو روشن کنم خیلی خوبه. همین که اصلا کتابی برای خوندن دارم حتی. یا من میتونم ببینم برف رو. این خودش خیلی خوبه. اگرچه با دو روز تاخیر. اگرچه نمیتونم برم بیرونو برف بشینه رو مژه هام و نفس عمیق بکشم تا بخار نفسهام تو هوا رو ببینم عین دود سیگار.
گفتم سیگار یاد یکی از عموهام افتادم. یه بار عصبانی بود و تند تند سیگار میکشید و دودشو محکم میداد بیرون. انگار که حرص و خشم با اون دود بیرون بریزه. کاش منم میرفتم زیر برفو غصه هامو با نفس عمیق تند تند بیرون می دادم. میدیدمشون که دارن از بدنم خارج میشن و براشون دست تکون میدادم.
حالا که نمیام بیرون تا غصه هامو بدم بیرون، دوست دارم تصور کنم شادی و آرامش درست عین برف داره میباره به درونم. اول ریزه ریزه نم نم بعد میشه یه بند. به قول آقاجون مثل دم اسب.

خداجون، خیلی خوبی.
  • fafa

صبح جمعه در خانه

جمعه, ۸ بهمن ۱۳۹۵، ۱۰:۴۱ ق.ظ
نیومدن. منم نرفتم.
اونا خونمون. من آزمون.
نیومدن چون مسائل ما از درز در و پنجره زندگیمون بیرون میزنه و میره تو زندگی اونا! شاید دیگه اصلا نیان.
نرفتم چون پاشدم دیدم بی حالم، سرماخوردم. قرصها شلم کرده بودن. خوابیدم باز.

خدایا میشه یه دیوار بکشی دور این روزای من که صدمه نبینن و من با امنیت سپری شون کنم؟لطفا.
  • fafa

مستر ف

دوشنبه, ۴ بهمن ۱۳۹۵، ۰۱:۵۴ ب.ظ

آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم
احساس سوختن به تماشا نمی شود

آقای ف به احترام آتش نشانان اینو برام سرمشق گرفته.
آخه یه آدم چقدر میتونه دوست داشتنی باشه؟

بعد از اینکه ماجرای امتحان و خصومت های انجمن با ایشون رو براش گفتیم، میگه : "یه نقد تو روزنامه براشون بنویسم؟"
میگم :"آره اگه مثل ترانه های لری سانسورش نکنن" و جفتمون میخندیم.
  • fafa

خواندنی : گتسبی بزرگ

جمعه, ۱ بهمن ۱۳۹۵، ۰۱:۳۵ ق.ظ

اگر دنبال کتابی هستید که با همان صفحه های ابتدایی شمارا مسحور کند ابدا دست روی گتسبی نگذارید. وقتی حس کردی از تعریف های گسترده پیرامون این کتاب و شهرتش کیفور شده اید و عملا از نخواندنش احساس کمبود می کنید، کتاب را بردارید و به خودتان بقبولانید که چند فصل اول را تحمل کنید. البته ماجرا کشش نداشتن کلی کتاب نیست. دو مشکل مهم وجود دارند اول اینکه ترجمه سخت و سخی اقای شریف امامی لذت خواندن را تا حدود زیادی برای من کاهش داد. سرچی هم کردم که ببینم مثل سایر کتب خارجی مترجم دیگری گتسبی را ترجمه کرده یا نه و مطلع شدم که در انتشارات نیلوفر هم کتاب گتسبی بزرگی به چاپ رسیده که مترجمش همین آقای شریف امامی ست. به نظر خیلی مسخره ست که یک کتاب را یک مترجم هم زمان در دو انتشارات مجزا داشته باشد. واقعا چرا؟ خلاصه اگر طالب خواندن گتسبی هستید و در سطح خواندن اصل کتاب نیستید! متاسفانه باید همین ترجمه را تحمل کنید. همین ترجمه سخت قدرت مداد دست گرفتن را از من گرفت و با تاسف نمی توانم نمونه هایی از جمله های غیر قابل درک و یا حتی گاها درخشان این کتاب برایتان بیاورم!
و دوم اینکه برای فهمیدن هرچه بیشتر کتاب نیاز به اطلاعات گسترده ای درباره امریکای حدود سالهای ۱۹۰۰ داشته باشید. بارها پیش می امد که حس می کردم چه وصف بکری را میخوانم اما معنی گنگی را دریافت می کردم. چون شیوه ترجمه هم ابدا کمکی به شما برای درک فضای ان سالهای آمریکا نمی کند.
اما در کل اثر پر از حرف است. پر از پیام های مهم. پر از پند های خواستنی. مطمئنم مرا چندروزی درگیر میکند که به گتسبی و درست و خطایش فکر کنم و به ادمهای دیگر مثل تام و دیزی و به غم توأم با تأسف فصل آخر. کتاب قطعا حرف برای گفتن دارد و ارزش خواندن دارد. البته باید با ویژگی های منفی گفته شده کنار آمد.

+ چیزی یادم آمد. مثلا آقای امامی برای کلمه معشوقه که الان اینطور گفته می شود - یعنی زنی که با مردی متاهل رابطه دارد - کلمه رفیقه را انتخاب کرده. خودتان تا ته ماجرا را بخوانید که ترجمه در چه سطحی ست.
  • fafa