یک بلاگر آرام

نوشتن جایگزین خوبی برای گریه است، آدم را سبک می کند...

یک بلاگر آرام

نوشتن جایگزین خوبی برای گریه است، آدم را سبک می کند...

یک بلاگر آرام

بهش گفتم :" اینجا مثل یه نیمکته
که نشستیم و داریم حرف می زنیم "


نگارنده این وبلاگ تا پاسی از سال نو با کمال تاسف ناچار است از وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی دوست داشتنی اش اندکی دور شود.

منوی بلاگ
پیام های کوتاه
چی شد که یهو یادت افتادم؟ نمیدونم. نمیدونم کدوم رشته افکارم منو رسوند به تو. مبدأ رو یادم نمیاد. مهم هم نیست. تو مهمی که مقصدی.
تو فقط یه معلم علوم ساده نبودی -ببخش که از لفظ تو استفاده میکنم، میخوام صمیمانه بنویسم- تو معلم زندگی بودی. هیچ معلوم نیست اگر نمیومدم به اون مدرسه چجور آدمی میشدم. آخ که چقدر دلم برات تنگ شده. چقدر دلم حال اولین باری که برای آمادگی مسابقه آزمایشگاه گروهمونو بردی تو آزمایشگاه تنگ شده. برای تویی که وقتی اون سوال سخته رو تو یک ثانیه جواب دادم با حسرت بهم نگاه کردی و گفتی حیفه از این مغزت استفاده نمی کنی؛ حالا کجایی ببینی چی به سرم اومده. کاش بودی که مثل اون روز وقتی نتونستیم یه آزمایش براده آهن ساده رو توضیح بدیم چنان سرمون داد زدی که همه در سکوت به سختی نفس هم می کشیدیم. داد زدی گفتی بقیه آرزوشونه اینجا باشن اگه کار نکنید حق اونا رو هم خوردید و من اون روز تا رسیدم خونه تا خود ۱۱شب علوم خوندم؛ کاش بودی باز سرم داد میزدی.
همین تو، توی سالن صدام کردی و از لا به لای دانش آموزای اون سالت منو کشیدی کنار گفتی فائزه سر و صدای اسمت تو رتبه های قلمچی نمیاد.چیکار میکنی؟
منو کشیده بودی کنار که کمکم کنی ولی من از سرم وات کردم. نمیفهمیدم چقدر بهت نیاز دارم. مثل روز آخر مدرسه که شر شر اشک میریختم و بی تابی میکردم تو دستمو گرفتی بردی تو سالن خلوت اول گفتی گریه نکن و باهام حرف زدی بعد بغلم کردی، باید اون روزم گریه می کردم و تو درست مثل اون دفعه بغلم میکردی فقط فرقش این بود که من چهارسال بزرگ شده بودم و قد کشیده بودم. جفتش تو سالن بود ولی تو یکیش من یه دختر سوم راهنمایی بودم و توی دیگری کنکوری بودم. من فرق کرده بودم تجربیات تلخ و شیرین عوضم کرده بود دیگه گریه نمی کردم اما تو عوض نشدی. تو منو یادت بود، تو سالن دیدیم و دستمو گرفتی باز کشیدیم یه گوشه. ولی من نفهمیدم چیو از دست دادم...
باید اون روز زار میزدم خودمو آروم میکردم ازت میخواستم کمکم کنی که بتونم از پس مشکلم بر بیام و حل بشه که امروز از دیدنت شرمنده نشم و فرار نکنم. باید میفهمیدم خدا چه آدم مناسبی رو بهم داده. نفهمیدم.
کاش فقط یه جلسه دیگه مینشستم تو کلاس علومت وقتی مبحث قلب درس میدی. و بهت نگاه می کردم که هم زمان با باز و بسته کردن مشتت کلمه پمپاژ رو میگی با همون لحن ژ گفتن خاص.
اصلا چرا همه معلما مث تو نیستن؟ مث تو انقدر خوش خط نیستن که وقتی پای تخته مینویسی معلم زنگ بعدی دلش نیاد پاک کنه نوشته هاتو. چرا همه مث تو نیستن که عقاید سیاسیشونو هیچ جوره به دانش آموزا نگن و در جواب سوالشون مثل تو با لحن دلنشین نمیگن: متاسفم من نمیتونم در این باره حرف بزنم. چرا همه مثل تو نیستن که چادر تا شدت رو میاوردی تو نماز خونه یه گوشه بی هیچ حرفی نماز میخوندی میرفتی؟ چرا همه معلما ورزش کار نیستن و نمیشه باهاشون کوه رفت و وقتی تازه کاری دستتو بگیرن بگن پشت من بیا پاتو بذار اونجا که من میذارم، زانوهاتو زیاد خم نکن، اول یه پاتو محکم کن بعد پای بعدیتو بیار و انقدر شیرین زبونی کنن و حرف بزنن که اصلا نفهمی چطوری رد کردی اون شیب تند رو.
خانوم همتی،
بهترین معلم زندگی من،
امیدوارم یه روز تو کوه ببینمت و بگم رد کردم قله های سختی رو، رسیدم به موفقیت تحصیلیم و تو بهم افتخار کنی و من احتمالا با بغض بگم اگه شما نبودید عمرا نمی شد.
امیدوارم.
موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۳۸
fafa
یه چند نفری بودن که میخواستم فشردشون کنم ولی چون آنفلونزا داشتم مجبور بودم به همه دستایی که به طرفم دراز میشه و لبای غنچه شده ای که به سمت لپم میاد بگم نه نه مریضم.
باور کنید همین بغل روبوسیای آبکی ام وقتی نیستن یه چیزی کمه. فقط چون بهشون عادت کردیم حس میکنیم مزخرف و اضافی هستن.
امان از عادت که هم خوبه هم بد...
( کامنت من بر آخرین پست آووکادو )


+کمتر می نویسم و مشغول درس.
موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۵ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۱۷
fafa
دیروز صبح بیدار شدم و دیدم شعله حالش بده. شعله کیه؟ گلدون من. بعد از اینکه تصمیم گرفتم یا ماهی بخرم یا گل و این تصمیمو گفتم که میخوام دور میدون مادر پیاده شم یه گلدون گل بخرم، مامانم خیلی خودجوش با دوتا گلدون گل کوچیک اومد خونه. یکی واسه من یکی خواهرم. منم هرچند وسواس زیادی در انتخاب شدن چیزا توسط خودم دارم، با این یه مورد کنار اومدم و گل زردمو بین اون دوتا انتخاب کردمو اولین اسمی که به ذهنم رسید شعله بود.

شعله پژمرده شد و من آبش دادم یه کم، گذاشتمش بیرون جلو آفتاب ولی بدتر شد. آوردمش تو و نشستم پیشش و اشکم درومد. مامانم مثل همه مامانا دلش گرفت گوشیو برداشت زنگ زد گلفروشه. ماجرا از این قرار بود که این مسئله خیلی عادی بود. گلفروش گفت خب گلاش که تا ابد نمیمونن. اونا میوفتن باز درمیاره. مامانم اومد سه تا گل پژمرده ای رو کم من با چشمای اشکی زل زده بودم بهشون کنار زد و سه تا غنچه نشونم داد.

شگفت زده شدم. با خودم گفته بودم گل منو دوست نداره که پژمرده شده. آخه مال خواهرم سالم بود. ولی شعله داشت باهام حرف میزد. می گفت فافا خانوم گلات ریخت؟ اشکال نداره دختر، غنچه میکنی باز.



+ باز همشهری داستان تموم شد. دروغ چرا، شکست دلم..
+ غصه خوردی و ۹۳ تموم شد، غصه خوردی و ۹۴ تموم شد،
غصه خوردی و ۹۵ تموم شد.
غصه هات دوزار نمی ارزه دختر. با غصه هیچی عوض نمیشه. اصلا دلیل غصه هات عوض نمیشه. تو عوض شو از این منفعلی دربیا دیگه ام غصه نخور. محکم باش از این به بعد. ببند درو رو غصه ها. غصه نشوندت یه گوشه. پاشو از این به بعد. نذار اگه عمرت به اسفند۹۶ رسید به خودت بگی باز غصه و سکون.
امسال قول نمیدم.
امسال عمل میکنم.
موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۱۸
fafa
حاج بابا که بود دم عید، میرفتیم خونشون کلوا بگیریم. به رسم قدیما که تنور داشتن هنوز کلوا میپختن دم عید. میچیدنش تو مجمع ها و میبردن نونوایی مراد سر کوچه.
حاج ننه یه مشت خمیر کوچیک می ذاشت جلوم می گفت بیا این کلوا کوچولو مال تو. خودت روشو تزئین کن خودتم بخورش. قاشق برمی داشتم و به دستای همه نگاه میکردم که چطوری با نوک هلال قاشق رو کلوا نقش میزنن. بعضیا بی خیال و آشفته بعضیا مرتب و زیگزاگی. منم با ذوق کلوا کوچولومو تزئین می کردم و تموم که میشد میگفتم منم میخوام کمک کنم. اولی رو تموم میکردم که حاج بابا دادش درمیومد اونو از بچه بگیرید. نمیتونه، خمیر میشه. منم یه نگاهی بهش میکردم و اون هیبت و بزرگیش می کشیدم عقب. انقدر نگاه می کردم تا اولین سینی پر شه و عمو بره نونوایی و بیاد. بوی کلوچه های تازه کل خونه رو برمی داشت. کلوچه خودمو پیدا میکردم و کلی بهش ذوق می کردم و انقدر کلوچه میخوردم که سیر شم و یه گوشه خوابم ببره.
بیدار که میشدم تو خونه بودیم. بابام زده بودم زیر بغل اومده بودیم خونه. تا آخر عید هروقت گرسنه بودم کلوا محلی حاج ننه بود برای خوردن. هروقت هم حوصلم سر می رفت تو حیاط گوش تیز می کردم میدیدم سر و صدا میاد. از نردبون چوبی میکشیدم بالا و کفشای جلو خونه رو دید می زدم. اگه مهمونا باب دلم بود میرفتم رو دیوار و از نردبون اون وری میرفتم تو حیاط.
ولی معمولا اینجوری نبود. من کمتر میرفتم اون حیاط. چیزی که همیشه پیش میومد اینجوری بود که حاج ننه از نردبون میکشید بالا و با اون شلنگ پلاستیکی که همیشه رو دیوار بود آروم می زد به شیشه پذیرایی که یعنی بیاید کارتون دارم. من یا مامان می دویدیم بیرون و حاج ننه میگفت بچه فلانی داره میاد خونتون درو بازکنید براش.
عیدای قدیم خیلی عید بود. یازده تا بچه حاج ننه و حاج بابا با بچه هاشون دو سه روز اول عیدو اونجا بودن. انقدر بودیم که خانوما دو دسته میشدن نصف ظرفارو تو حیاط میشستن که تموم شه. ما هم همش بازی می کردیم و اونجا وول میخوردیم. حتی شبها ما هم که حیاط جفتی بودیم، میومدیم خونه حاج ننه میخوابیدیم. حاج بابا خروپوف می کرد و من خوابم نمی برد. میگفتم مامان میترسم. خروپوف حاج بابا عین صدای پلنگه. بعد به حاج بابا میگفتن حرفمو و کلی بهم میخندید.
عیدای جدید اینجوریه که همه یه روزو جمع میشن دور هم و بعد با چهارتا فدات شم قربونت برم دونه دونه یه مهمونی آنکارد شده میگیرن واسه جبران. لعنت به هرکی کرم دو سه جور غذا درست کردنو انداخت تو زندگی ما. ماها ساده بودیم. مامان یه مرغ می ذاشت آبپز شه و نهایتش سالاد کاهو و نوشابه یا دوغ. زن عمومم خورشت سبزی های جا افتادش شهرت داشت. بعد همه یه ریز دور هم بودیم. الان چهل جور ژله و دو جور سالاد و کشک بادمجون و سوپ جو کنار دو جور غذای اصلی. تجمل کرم میوه ی زندگیه. دیگه با خونه ای که قبلا چهارتا فرش دوازده متری میخورد الان شده دوتا روی سرامیک و دو دست مبل که نمیشه مهمونی چهل نفره داد. دیگه با چهل جور غذا و مخلفات که نمیشه دور هم بود. فقط میگی یکی دوبار تو سال مهمون کنم بره پی کارش. آدما از هم فاصله گرفتن و تموم شد رفت.
حاج بابا که رفت فاتحه همه چیزو با فاتحه اون خوندیم. اون اگه بود نمیذاشت این فاصله ها عمیق شه. مرد خونه مرد خونه که میگن اینه. خونه نه این آپارتمانای دوزاری. اون خونه های قدیم که چهل نفر چهل نفر حداقل ماهی یه بار توش زندگی میکردن. هر زنی نمیتونه مرد اون خونه ها باشه.
دیشب عمه گلدسته خواهر حاج بابام میگفت: " قدیما کی این ترقه ها بود اصا. ما دور هم جمع میشدیم شعر می نوشتیم هرکی یه دونه بر می داشت میخوند اگه معنیش خوب بود میگفتیم خوشبخت میشه".
داریم نابود میشیم. اگه رها کنیم یکی دو نسل دیگه هیچ اصالتی نداریم. یه مشت طبل تو خالی.
بعضی وقتا به این فکر می کنم که اگه یه مادربزرگ تنها شدم برای دختر بزرگ پسر سومیم عیدارو عیدتر کنم.


اشک.
۱۰ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۴۴
fafa
بهار می شود. یعنی باران گه گاه و هوای گرم تر. آفتاب را بیشتر میبینی و بیشتر حس می کنی. درختها جوانه می زنند و گلها غنچه می کنند. قهوه ای های بی حال و لخت سبز می شوند. انگار آسمان آبی تر شده و جان گرفته است. بیشتر پرنده میبینی و صدایشان را می شنوی. می گذرد و گل ها شکوفا می شوند. میوه از درخت می چینی. همه جان گرفته اند. انگار لبخند روی ذره ذره طبیعت نقش بسته است. شوق در گیاهان و جانوران در جریان است. بخاری روی شعله می ماند و گاهی پنجره را باز میکنی. گوجه سبزهای ترش و آبدار را با نمک می خوری و به آلبالو های آویزان از درخت زل می زنی.
تابستان می شود. گرم است. بخاری را میگذاری توی انباری. جلوی کولر آب یخ میخوری و به گل های پیچ اناری حیاط نگاه میکنی. لباس های گرم را جمع میکنی. زردآلو را میخوری و هسته اش را می شکنی. گردوی تازه را نوش جان می کنی و دستانت سبز می شود. چادر میگیری زیر توتها و درخت را تکان می دهی. بوی زمین های خیارکاری جهان را برمی دارد. گل های خیار تازه چیده شده را میشوری و گل اش را از انتهای آن میکنی. گرم است. عرق میکنی و به نسیمی شادی. دلت برای برای بهار تنگ می شود.
پاییز می شود. هوای گرم آرام آرام خنک شده. لباس های گرمت را میگذاری جلوی دست چون نیاز است. طبیعت رنگ عوض می کند. سبزها زرد و قرمز و قهوه ای می شوند. باران برگ می بارد. صدای خش خش می پیچد. باد می آید و آسمان می گرید. بخاری هارا بیرون می آوری و نصب می کنی.گوشه ای گرم می نشینی و انار دانه میکنی. دمنوش های گرم میخوری. طبیعت هم کز کرده است. لخت و عور و غمگین. سرد است.
زمستان می شود. هرچه داری میپوشی و هنوز سرد است. آرام آرام برف می رقصد و می افتد پایین. دانه دانه همه جا را سفید می کند. درخت و گل و باغچه را میپوشاند. سکوت برقرار است و تو از پشت پنجره با یک بلوز کاموایی به سفیدی زل میزنی و شلغم داغی که بخارش به صورتت میخورد را با چنگال به دهان می گذاری. طبیعت خواب است شاید هم مرده ست و این کفن سفیدی است که بر تن او کشیده اند. اما نه، صبر کن. خدا معجزه می کند، همچون شعبده بازی پارچه سفیدش را می اندازد روی زمین و..
بهار می شود. یعنی باران گه گاه و هوای گرمتر. آفتاب را بیشتر می بینی و بیشتر حس میکنی...

و این چرخه با تو سخن می گوید. بعد از هر فرودی می تواند فرازی باشد. بعد از هر سردی می تواند گرمی باشد. بعد از هر خوابی بیداری ست. بعد از هر مرگی زندگی ست. بعد از هر نشستنی برخاستن و پس از هر سکونی تلاطم. و اینها همه در کنار هم معنی می پذیرند. فرود و فراز، سرما و گرما، خواب و بیداری، مرگ و زندگی، نشستن و برخاستن و سکون و تلاطم در کنار هم زیبا هستند.
زمستان نفس های آخرش را می کشد و بهار می شود.
پس هرآنچه پشت سر گذاشتی، رها کن همانجا بماند و تو هم با طبیعت برخیز و بهاری شو.

+ برای فراخوان بهاری رادیو بلاگیها و با تشکر از این طرح خوب :)
۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۵۶
fafa
- الو الو (لازم به ذکره که تلفن خونمون خراب شده هی قطع و وصل میشه )
- جونم؟
- بدو برو لباسای رو طنابو جمع کن داره بارون میاد
- باشه باشه...
همونطوی که تلفنو میذاشتم مامانم هنوز حرف میزد و در حال دویدن به سمت در کلاه لباسمو سر کردم و با دمپایی گنده بابام دویدم سمت طناب . هی گیره باز میکردم میزدم به طناب بعد با دست چپ لباسو میکشیدم مینداختم رو شونم و فقط صدای بارون میومد.
احساس زندگی...

+ ناخودآگاه یاد اون سکانس فیلم فروشنده افتادم که شهاب حسینی وسایل مستاجر قبلی رو از زیر بارون جمع می کرد!
موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۴۰
fafa
اینکه فرق سرم با یک چیز تیز خراش برداشت و خون آمد شاید چیز بدی نیست چون باعث شده است فرق وسط همیشگی ام را از کنار باز کنم و کمی موهایم پرتر نشان بدهد. شاید اصلا همین بی علاقگی ام به خانه تکانی اتاق برخلاف تمام سالهای گذشته، نشانه خوبی ست! دیگر بهانه ای برای فرار از درس در آخرین ماه سال ندارم. به هرحال گردگیری کتابخانه که خانه تکانی نیست. دوتا کتابی که بردم برای اهدا به کتابخانه با همین گردگیری ساده حاصل شد و دیدن لبخند گرم خانوم کتابدار جدید در ازای کتابها، خیلی دلنشین تر از بی حوصلگی آقای کتابدار قبلی بود در ازای چندین کتابی که تابستان بردم برای اهدا. آقای کتابدار جوری رفتار کرد که انگار دارد لطف می کند کتابهایم را قبول می کند! اصلا به نظرم خانوم ها برای کتابداری مناسب ترند. تنها چیز غم انگیزی که این جمله را کمی دچار تردید می کند صدای تق تق کفش های پاشنه بلند کتابدار است وقتی مدام لا به لای قفسه ها وول می خورد به عادت همیشگی سر و سامان دادن کتابها در اسفند.
شاید بد نبود که معلم خوشنویسی ام با نیم ساعت تاخیر آمد و من مشغول خواندن مجله جوان همشهری شدم تا با خواندن گزارشی از تئاتر "حرفه ای ها" رضا کیانیان، یادم بیاید چقدر دوست دارم روزی بروم تئاتر ببینم و چقدر به این یادآوری نیازمند بودم.

چقدر می شود چیزهارا از زاویه دیگر دید و دوستشان داشت.
۱۱ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۱۹
fafa
دو روز به عید توی بساط یک ماهی فروش کمی بالاتر از چهارراه آزادگان دیدمش و دلم رفت. به دوستم نشانش دادم و بند کردیم که آن ماهی را می خواهیم و ماهی فروش هم قلاب را توی آب تکان میداد تا بگیردش. آنقدر ذوق کرده بودم که اشک توی چشمم جمع شده بود. ماهی را انتخاب کرده بودم بین کلی ماهی دیگر و قرا بود مال من بشود. باله دمی بزرگ سفید شفافی داشت با بدن قرمز و چشمان نسبتا درشت. آوردمش توی تنگ بلور پایه آبی بزرگ و عاشقش شدم. طبق عادت همیشگی ام که برای همه چیز اسم می گذارم اسم هم برایش گذاشتم. افسوس که نمیتوانم اسمش را با اطمینان به یاد بیاورم. گمانم "نانا" بود.
خوش بودیم کنار هم. روزی حداقل چند دقیقه زل میزدم به او و با هم حرف میزدیم. او البته مدام توی تنگ وول می خورد و من حرف میزدم. دوستش داشتم تا قرار شد برویم سفر. دلم نیامد تنهایش بگذارم. گذاشتمش پیش حاج ننه. برگشتیم اما نرفتم دنبالش. دور شدیم و از دیده ام رفت. فراموشش کرده بودم. هر دفعه حاج ننه میگفت بیا ببرش می گفتم باشه اما یادم می رفت. مهمانشان هم که بودیم حاج ننه می گفت ببریش ها باز یادم می رفت آخر شب. تا یکبار که گفت ماهی ات مرد.
دلم شکست. نمی گویم از غصه دوری من دق کرد اما ناراحتم که کنارش نبودم. نامرد و نارفیق شدم برایش و همانجا طعم از دست دادن ها را چشیدم. گمان نکنم دیگر کسی را رها کنم پیش از اینکه رهایم کند.

توی فکرم امسال هم باز ماهی بخرم یا یک گلدان گل. برایش اسم بگذارم و صبح ها به هم صبح بخیر بگوییم و دیگر رهایش نکنم. خدارا چه دیدی شاید حالم بهتر شد و آشفتگی ام کمتر..
۱۰ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۵۷
fafa
شخصیت منفوری که مدتی معتاد بود، پرخاشگر و بی حوصله بود و دائم با همه درگیر. همه را مسخره می کرد و قاطی که می کرد زمین و زمان را به هم می ریخت. حتی یک بار یادم هست سر سفره بخاطر بشقاب سیب زمینی سرخ کرده جلوی همه مرا محکم زد جوری که جایش تا آخر شب می سوخت و با بغض شامم را خوردم و در سکوت.
حالا همین آدم، وقتی درد بزرگی بر همه اعضای خانواده وارد شده بود، مرا در حالی که کز کرده بودم و بی صدا شر شر اشک می ریختم دید، از آن طرف هال با گریه قربان صدقه ام رفت و گفت گریه نکنم.
هیچ حواستان هست که گاهی غم آدم ها را چقدر مهربان می کند؟

با "وضعیت سفید" نمی توانم اشک نریزم. دلم آن دور همی های باشکوه گذشته را می خواهد...
۹ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۰۷
fafa
در پستی از آقاگل با عنوان "چالش زبان مادری" همه بلاگران دعوت شدند به نوشتن یا خواندن حکایتی از گلستان سعدی به زبان مادریشان. ابتدا بر خودم واجب میدونم بخاطر این ایده فوق العاده از آقاگل تشکر کنم. همیشه لهجه ها و زبان های ایران عزیزم برای من یکی از جذاب ترین چیزهاست و شنیدن اونها از زبان بلاگران مختلف فوق العادست. برای همین هم تصمیم به شرکت گرفتم. هرچند زبان لری ما با توجه به منطقمون با زبان لری لرستان فرق داره و البته شاید این اولین باره که من سعی کردم لری صحبت کنم و همیشه فکر میکردم فهمیدن لری برای لر بودن کافیه و امیدوارم هیچ لری نشنوه صدامو چون پر از ایراد در لحن و حتی شاید ایراد در لغته. به هرحال من هم دلم خواست گوشه ای از این پازل باشم. به دلایل زیادی غیر از چند کلمه از سایت لرفا، از کسی کمک نگرفتم( و با همون کلمات هم حیرت زده شدم وقتی فهمیدم لری همدان با لری قزوین و لری بختیاری و لری لرستان چقدر متفاوتند ) و این کمک نگرفتن قطعا عمق فاجعه رو بیشتر میکنه. در کنار اینها بخاطر گوشی داغونم برای متن تایپ شده قادر به حرکت گذاری نیستم و همچنین بابت ضبط صوت گوشیمم عذرمی خوام. صدای من خوبه ها اینجوری نیس! خلاصه بر من ببخشایید:)
صوت درست تمام متن درون گیومه پایین هستش و همش هم به زبان لری استان همدان. امیدوارم به درد بخور شده باشه چون خیلی برای نوشتن و گفتنش ذوق کردم و شخصا لذت بردم.
(بخاطر گوشی داغون از لینک کردن معذوریم)
bayanbox.ir/info/3110654056427122603/لری-استان-همدان



"یکی بی یکی نوی غیر ا خدای مهربو هوشک نوی
روزی روزگاری حکیمی رت لا امیر دوزیا. سیش شعری حن در مدح و ستایشش و قری دش تعریف کد. امیرک سیلش کد و و زیر دسیاش گت لختش کنید هر چی دار دش بسونید ونیدش در د ده. هوا ام سرد بی حسویی ای حکیمک بدبخت خره خس د سرش لخت، کدن در، خوتونم دونید در د شهر و ده پر د جک جونورا وشی. سگی اما سی حکیمک، خواس سنگی وردار پرت کن سیش تا ولش بی. دس برد، دی زمین یخ بس. خو سرد بی دی نما سنگ ورداری. اعصابش خرو بی. خو ای حکیمیا ام دونید دی نوم هر شرایطی حرف حکیمونه مزنن. حکیمک قصه ماام عصبانی بیی گت: نونم شما دی چه مردم حرمزاده ای هسید سگیانه که با ا موسید، بازن، ایسه سنگیا که با ا باز بان تا آیم بزن و سگ، بسید. امیرک حرف حکیم شنی قری وش خنس. خوشش اوما د حرف حکیمونه حکیم. وش گت : ایسه شی موخوای؟ وم بو هرچی موخوای وت مم.
حکیمک یه نگا عاقل اندر سفیهی وش کد و گت : م د تو هوچ نموخوام. هو یی لباسیا خوم جومه پالاکم وم به همو سیم کافیه ار وم لطف داری.
در ادمه حکایت، استاد سخن سعدی بیتی مو ا :
امیدوار آیم و خیر کسو
من و خیر تو امید نی تو هی و م شر نرسو خوش کافیه
خلاصه، امیرک دوزیا دلش سیش سوختس. لباسیا خوش ک وش دا هوچ، دستور دا ورش جومه نازاری ا پوست جک جونورا بوزن، جونیاشم پر کد د پولو پله و راهیش کد ر ا د حونش. قصه ما و سر رسس کلاغک و حونش نرسس.

البته د انتهای حکایت جا دار بوئم ای لری که سیتو خونم لری خس ناف لرسو نوی. م د لریا استان همدونم. گرچه سعی کدم صدامم عوض کنم که قشنگ ای لهجه لری در بیا ولی سی ای که م خوم لری حرف نمزنم سخت بی سیم. و ا کسی ام کمک نیرفتم چون موخواسم سی خوم چالشی با که زون مادریم به یاد بیارم. خوم دونم همی که گوتم پرش د اشکال و ایراد ولی ای دیه چی بی که تونسم سیتو بوئم. برگ سوزی بی تحفه درویش. سی چالش آقاگل زون مادری. ما لریا همیشه نوم صحنه.
خدا نیر دارتو با. "
۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۱۹
fafa