یک بلاگر آرام

نوشتن جایگزین خوبی برای گریه است، آدم را سبک می کند...

یک بلاگر آرام

نوشتن جایگزین خوبی برای گریه است، آدم را سبک می کند...

یک بلاگر آرام

بهش گفتم :" اینجا مثل یه نیمکته
که نشستیم و داریم حرف می زنیم "

پیام های کوتاه
بایگانی
در پستی از آقاگل با عنوان "چالش زبان مادری" همه بلاگران دعوت شدند به نوشتن یا خواندن حکایتی از گلستان سعدی به زبان مادریشان. ابتدا بر خودم واجب میدونم بخاطر این ایده فوق العاده از آقاگل تشکر کنم. همیشه لهجه ها و زبان های ایران عزیزم برای من یکی از جذاب ترین چیزهاست و شنیدن اونها از زبان بلاگران مختلف فوق العادست. برای همین هم تصمیم به شرکت گرفتم. هرچند زبان لری ما با توجه به منطقمون با زبان لری لرستان فرق داره و البته شاید این اولین باره که من سعی کردم لری صحبت کنم و همیشه فکر میکردم فهمیدن لری برای لر بودن کافیه و امیدوارم هیچ لری نشنوه صدامو چون پر از ایراد در لحن و حتی شاید ایراد در لغته. به هرحال من هم دلم خواست گوشه ای از این پازل باشم. به دلایل زیادی غیر از چند کلمه از سایت لرفا، از کسی کمک نگرفتم( و با همون کلمات هم حیرت زده شدم وقتی فهمیدم لری همدان با لری قزوین و لری بختیاری و لری لرستان چقدر متفاوتند ) و این کمک نگرفتن قطعا عمق فاجعه رو بیشتر میکنه. در کنار اینها بخاطر گوشی داغونم برای متن تایپ شده قادر به حرکت گذاری نیستم و همچنین بابت ضبط صوت گوشیمم عذرمی خوام. صدای من خوبه ها اینجوری نیس! خلاصه بر من ببخشایید:)
صوت درست تمام متن درون گیومه پایین هستش و همش هم به زبان لری استان همدان. امیدوارم به درد بخور شده باشه چون خیلی برای نوشتن و گفتنش ذوق کردم و شخصا لذت بردم.
(بخاطر گوشی داغون از لینک کردن معذوریم)
bayanbox.ir/info/3110654056427122603/لری-استان-همدان



"یکی بی یکی نوی غیر ا خدای مهربو هوشک نوی
روزی روزگاری حکیمی رت لا امیر دوزیا. سیش شعری حن در مدح و ستایشش و قری دش تعریف کد. امیرک سیلش کد و و زیر دسیاش گت لختش کنید هر چی دار دش بسونید ونیدش در د ده. هوا ام سرد بی حسویی ای حکیمک بدبخت خره خس د سرش لخت، کدن در، خوتونم دونید در د شهر و ده پر د جک جونورا وشی. سگی اما سی حکیمک، خواس سنگی وردار پرت کن سیش تا ولش بی. دس برد، دی زمین یخ بس. خو سرد بی دی نما سنگ ورداری. اعصابش خرو بی. خو ای حکیمیا ام دونید دی نوم هر شرایطی حرف حکیمونه مزنن. حکیمک قصه ماام عصبانی بیی گت: نونم شما دی چه مردم حرمزاده ای هسید سگیانه که با ا موسید، بازن، ایسه سنگیا که با ا باز بان تا آیم بزن و سگ، بسید. امیرک حرف حکیم شنی قری وش خنس. خوشش اوما د حرف حکیمونه حکیم. وش گت : ایسه شی موخوای؟ وم بو هرچی موخوای وت مم.
حکیمک یه نگا عاقل اندر سفیهی وش کد و گت : م د تو هوچ نموخوام. هو یی لباسیا خوم جومه پالاکم وم به همو سیم کافیه ار وم لطف داری.
در ادمه حکایت، استاد سخن سعدی بیتی مو ا :
امیدوار آیم و خیر کسو
من و خیر تو امید نی تو هی و م شر نرسو خوش کافیه
خلاصه، امیرک دوزیا دلش سیش سوختس. لباسیا خوش ک وش دا هوچ، دستور دا ورش جومه نازاری ا پوست جک جونورا بوزن، جونیاشم پر کد د پولو پله و راهیش کد ر ا د حونش. قصه ما و سر رسس کلاغک و حونش نرسس.

البته د انتهای حکایت جا دار بوئم ای لری که سیتو خونم لری خس ناف لرسو نوی. م د لریا استان همدونم. گرچه سعی کدم صدامم عوض کنم که قشنگ ای لهجه لری در بیا ولی سی ای که م خوم لری حرف نمزنم سخت بی سیم. و ا کسی ام کمک نیرفتم چون موخواسم سی خوم چالشی با که زون مادریم به یاد بیارم. خوم دونم همی که گوتم پرش د اشکال و ایراد ولی ای دیه چی بی که تونسم سیتو بوئم. برگ سوزی بی تحفه درویش. سی چالش آقاگل زون مادری. ما لریا همیشه نوم صحنه.
خدا نیر دارتو با. "
۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۱۹
fafa
یکی از مزایای زندگی در شهرهای کوچک این است که روستایی ها گاهی به جای پول برایت ماست محلی می آورند و دوغ محلی و چغندرقند و خیار تازه از بوستان چیده شده و غوره یا انگور و کلی چیز دیگر.
۱۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۱۶
fafa
چند روز پیش نذر کردم اگه دوباره برف بیاد برم با آجیلم برف بازی. و خب اومد خوبشم اومد. جالبه که ما تمام مدت در حال فیلم دیدن بودیم و برف اومدنو ندیدیم. یهو رفتم دیدم حسابی پا گرفته و هنوزم داره میاد.
کلی گلوله برفی خوردم و زدم. انقدر سر صدا کردیم و از ته دل خندیدیم که همسایه رو به رویی اومده بود پشت پنجره:)) نذرمو ادا کردم. حتما گاهی از این نذرها بکنید. همش که نباید نماز روزه و قرآن باشه. دل خودمو و آجیلو مامانمو شاد کردم:)

لازم به ذکره که من خودم اولین دفعه ست همچین نذری میکنم و اغلب نذرم سوره یاسینه.
آجیل: تنها خواهر کوچیک من که گاهی اینجوری صداش میکنم. ترکیب کلمه آجی و یجورایی اسمشه.
۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۵۵
fafa
هوا آفتابی و گرمه! فقط تمام دیشب داشت بارون میومد و احتمالا سیلگاه پایین پارک لبالب از آب پره.
ملت نازک نارنجی شدن! بچگی ما برف میومد تا زانو فقط مدارس ابتدایی نوبت صبح تعطیل بودن:( فیزیک پایه از آزمون خیلی عقبیم :(


عنوان: یه ترکیب ادبی از زبان پدری و لهجه مادریم:)
لفگاه به معنی سیلگاه یا مسیل،
سی بارن چشیام در زبان لری یعنی برای باران چشمهایم.
البته من همش این دوتارو قاطی میکنم چون هم خیلی شبیهن و هم جفتشونو در کنار هم شنیدم، لذا از ترس اشتباه کردن از سایت لرفا استفاده نمودم:)

#یک_دختر_لر
۸ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۲۷
fafa
وای چه بارونه جونی میاد :)

+ ظاهرا فردا قراره طوفانی سیلی چیزی بیاد. پیش پیش تعطیل کردن! حتی کلاس فیزیک ما هم تعطیله. نیومدم بدونید طوفان بردتم. تا درودی دیگر بدرود.
۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۱۵
fafa
" آدرین ریچ شاعر، در مقاله ای درمورد امیلی دیکنسون نوشته است: همیشه چیزی که در ما تحت فشار است، مخصوصا تحت فشار ناشی از پنهان ماندن - همان چیزی است که به شکل شعر منفجر می شود "
" باید بگویم خوشحالم که نویسنده ی جوانی با یک وبلاگ یا خیل عظیمی از پیروان در شبکه های اجتماعی نبوده ام. سال های سکوت سال های تعمیق بودند. داستانم در اعماقم وجودم نقیب زد و عمیق شد تا زمانی که تبدیل شد به داستانی که می توانستم بروزش دهم. "
" در کار ما هیچ جماعت دیجیتالی نیستند که لایک کنند. لذت شرطی شده و اعتیاد آوری را تجربه نمی کنیم که کلیک و باران شکلک های بعدش به ما می دهد و لحظه ای فشار درون مارا تسکین می دهد. رضایتی که ما زندگی نگاره نویس ها تجربه می کنیم، بینهایت عمیق تر و بسیار تلخ و شیرین تر است. به قول رالف والدو امرسون، لذت پیچیده و مدام پیدا کردن سررشته ای جهانی ست که مارا به همه بشر مرتبط می کند و با این کار غم های کوچک و شخصی و تراژدی های انفرادی مارا تبدیل می کند به هنر. "

مجله داستان همشهری بهمن ماه نود و پنج - درباره داستان - زندگی نگاره: جستار۲ - در ذهنت چه می گذرد؟ - دنی شاپیرو
۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۴۷
fafa
من هروقت به بدترین حالت ممکن سردرگم و آشوبم به چیزهایی پناه میبرم که منو از زندگی عادی جدا کنند. مثلا به شکل دیوانه واری میرم سراغ فیلم دیدن یا کتابهایی میخونم که در اون شرایط خوندنشون درست نیست و حتی ابلهانه ست. مثل همین حالا که مشغول جلد اول بازی تاج و تختم در حالی که سریالش رو دیدم! و متاسفانه کتاب پی دی اف هست که میشه تو تاریکی و زیرپتو خوندش و منو تا ساعت دو شب بیدار نگه میداره و صبح ساعت ده بیدار می کنه. تصور کسالت و بی حالی کسی که ساعت ده بیدار میشه و کاری که باید بکنه درس خوندنه اصلا سخت نیست پس ترجیح میده تو تختش بمونه و همچنان تمام روز بازی تاج و تخت بخونه. در حالی که همه میدونن این کار واسه یه کنکوری چقدر ابلهانه ست...
و طبیعیه که والدینم همچنان ازم انتظارات فرا بشری دارند. و من در ازاش باید چکار کنم؟ ادای درس خوندن دربیارم؟ فرض کنیم نه. من میرم پیش بابام و میگم باباجون چند روزیه که من به ندرت درس میخونم و دارم تمام مدت با اون گوشی قدیمیم که شما فراموش کردین برخلاف گوشیم و لب تاپم ازم بگیرید پی دی اف بازی تاج و تخت میخونم که البته داستانشو میدونم چون سریالشو دیدم. و خب اگر کارت حافظش جا داشت و تا خر خره پر نبود فیلم دانلود می کردم می دیدم. آها راستی بابا درسته که تو سعی کردی کاری کنی که مودم فقط به گوشی خودت و مامان و لب تاپت وصل بشه ولی از اونجایی که من دختر تو ام و اصلا محدودیت برام معنی نداره و حداقل بخشی از هوش و زکاوتت رو به ارث بردم ( احتمالا اینجا حالت عصبانی چهره بابا عوض میشه چون همیشه یه مهرماهی از اینکه ازش تعریف کنید لذت می بره ) کاری کردم که بتونم به اینترنت مودم وصل شم و فیلم دانلود کنم و توی وبلاگ تازه تاسیسم بنویسم و وبلاگای مورد علاقمو دنبال کنم و تازه اون وقتایی هم که مودم خاموشه از اینترنت داغون ایرانسل استفاده میکنم با سیمکارت ایرانسلی که اخیرا یواشکی خریدم - یادت که نرفته هجده سالم رد شده و کارت ملی دارم؟ -و فقط زری ازش خبر داره!
فکر می کنید بابام چکار میکنه؟ توی یه حالت ایده آل - البته در یک حالت ایده آل هیچ وقت همچین اتفاقی نمی افته که بخواد بازخورد ایده آلی داشته باشه - بابام منو بغل میکنه باهام حرف میزنه و سعی می کنه بفهمه من دقیقا چمه و بعد مشکلات اساسیم رو حل میکنه و حرفاش هم منو آروم میکنند و به آغوش زندگی طبیعی برمی گردونند.
اما در حال حاضر احتمالا پدرم چند ثانیه بهم زل می زنه و بعد دستشو دراز میکنه که یعنی اون گوشی لعنتی رو بردار بیار و بعد بهم میگه همونجایی که هستم بی حرکت وایسم و هجوم میبره به اتاقم تا اونجارو پاکسازی کنه. تمام اتاق رو خالی میکنه رو زمین و احتمالا حتی اون رادیو قدیمی که هدیه روز دختر مادرم به من بود رو می بره و من می مونم و یه اتاق خالی با یه تخت و میزتحریر و دو ردیف کتاب درسی تو کتابخونم.
خب آیا من حق ندارم فقط تظاهر به درس خوندن کنم؟ دارم ولی تظاهر چیزی رو عوض نمیکنه. آزمون میاد و نتیجه عین پتک میخوره تو سرت اون وقت باید شروع کنی به توجیح.

چکار باید کرد؟؟ کمی از خودم متنفرم و کمی دلم برای خودم می سوزه.

+ آدم ها رو از املاکشون محروم نکنید . اگر کردید و ساکت بودن بدونید بی کار ننشستن.
+ آشوبم آرامشم تویی..

به توصیه وبلاگ " در آغوش آسمان رازیست ".
۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۲۱
fafa
بعد دو روز اومدم تو پنلم حس کردم باید چیزی بنویسم. بعد دیدم کلی مطلب تو سرم وول میخورن.
دخترخاله که دو روز موند و لو نرفتن دفتر روزانه نوشت هام.
جذابیت الله اکبر گفتن ساعت نه شب بیست و دوم بهمن و حس انعکاس صدا با شنیدن صدای همسایه ها.
جشنواره غذا خیریه و همه حواشی مسخره اش و اینکه بخاطر کلاس فیزیک نتونستم باشم.
آش دوغ مامانم تو جشنواره که انقدر ازش تعریف کردن من دلم خواست میخوردم!
طیبه خانوم و پسر کوچولوش که کلی واسه به دنیا اومدنش دعا کردم و حالا انگار که بدونه و بفهمه باهام بازی می کرد و میخندید.
کل کل اقواممون با هم تو عکس پروفایلشون.
عکس تولد میم رو پروفایل مامانش که پشت کیک نشسته و یه دفتر چرم تو دستش بود.
درباره "یا علی گفتیم و قسط آغاز شد" که پنج شنبه پشت شیشه یه تاکسی زرد خوندم.
بنر "سیگار درخت زندگی را نابود می کند" و عکس ریه.
حماقت من در خوندن بازی تاج و تخت.
بخشش وقتم به دخترخاله و انتظارم از کائنات برای پاسخ به این بخشش سخاوتمندانه.
هدیه تولد فاطی به من، گردنبندی با پلاک آبی فیروزه ای که روش نوشته "مرا خیال تو بیخیال عالم کرد".
اینکه نرگس رو ندیدم و داره میره سر خونه زندگیش و ماجرای فرار از دیدنش.
و هزارتا چیز دیگه.

و اینطور فهمیدم که وقتی کلی چیز تو سرت وول میخوره نوشتن چقدر سخته. طول و تفضیل دادن به موضوعات و توصیف و توضیح مشکل میشه. اونم اگه ابزارت یه گوشی قراضه خیلی قدیمی باشه و وقتت هم کم.
۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۴۶
fafa
میدونستی چقدر هوای گنجشک ها رو دارم؟

از همون وقتی که گفتی پیام آور تو هستن. تو سرمای زمستون و پاییز حواسم بهشون هست. براشون خرده نون میریزم یا دونه برنج هایی که مونده. بعد از پشت شیشه بهشون نگاه میکنم و به تو فکر میکنم. به اینکه اگه اینو نگفته بودی، منم گنجشک هارو فراموش می کردم. این خوبی مال هردوتامونه. بیشتر از من مال تو.

تولدت مبارک :)
موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۴۱
fafa
وقتی ما وبلاگ می نویسیم در واقع در کنار این که میل به نوشتن داریم و برای دلمون می نویسیم، مخاطب داشتن و ارتباط با بقیه و تبادل نظرات برامون مهمه. وگرنه به یه دفترچه خاطرات بسنده می کردیم. وقتی زمان میگذره و مخاطبان ما بهمون خو میگیرند تا حدودی میشه گفت در قبالشون مسئولیم. البته درسته که این یه مسئله قطعی نیست. یعنی ممکنه ما حالمون خوب نباشه، سرمون شلوغ باشه و معلومه که مجبور نیستیم درست شبیه یه کارمند اداره در هر حال و وضعیت کار کنیم اما یه احساس مسئولیت روی شونه همه ما هست چون برای خواننده هامون احترام قائلیم. چون اونها انسانند و طرفدار نوشته های ما. تمام نفراتی که شمارو دنبال کردند قصدشون خودی نشون دادن و به اصطلاح فالو بک نبوده. تعدادی واقعا وقتی ستاره مطلب جدید شما رو می بینند خوشحال میشن و با شوق مطلب رو باز می کنند و می خونند. چون به قلم شما، نوع نگاه شما و موضوعات نوشته هاتون علاقه دارند. درست عین یه کتاب بکر، شبیه یه خواننده یا بازیگر یا ورزشکار محبوب. شما حتی اگر یک نفر به نوشته هاتون متمایل باشه نسبت بهش یه مسئولیت معنوی دارید.
حالا تصور کنید یک روز صبح زود وارد پنلتون میشید و می بینید بلاگر مورد علاقتون یه پست خداحافظی گذاشته. یه احساس وحشتناک به انسان دست میده انگار که یه دیوار به یک آن فرو میریزه روی سرتون. هممون این احساس رو تجربه کردیم. چون هزار ماشالا این روزها تعداد بلاگر هایی که خداحافظی می کنند کم نیست و آدم هر لحظه باید تن و بدنش بلرزه و منتظر خوندن یه پست گود بای جدید باشه. درست مثل اینه که هنرپیشه مورد علاقتون خیلی یهویی بمیره - دور از جون دوستان البته -. چرا مرگ رو گفتم؟ چون مثلا وقتی یه هنرمند یا ورزشکار خداحافظی میکنه هرچند ناراحت میشید اما رابطش تماما قطع نمیشه. پیج اینستایی، برنامه تلوزیونی، سایتی مجله ای چیزی هست که ازش خبر بگیرید. ولی در بلاگستان غالب بلاگر ها تنها راه ارتباطشون همین وبلاگشونه و اساسا همین آدرس که توی مرورگر تایپ میشه و یه صفحه باز میشه بخش مهمی از اونهاست، شبیه جسم انسان. خب جسم که نابود بشه روح از بین نمیره ولی دیگه نمیشه با اون جسم ارتباط گرفت.
لطفا بفهمید که خداحافظی کردن اون هم یهویی چقدر حرص دربیاره. حرف من این نیست که شما به هرحال بنویسید، می فهمم که ممکنه وضعیتتون بد باشه اما مجبور نیستید به یکباره یک پست غیر منتظره و شلیک وار بذارید و مخاطبانتون رو ناراحت و حتی عصبی کنید - شبیه اون وقتهای تام و جری که دود از گوشاشون بیرون میاد! - بهترین راه حل اینه که بلافاصله بعد از اینکه تصمیم گرفتید در وبلاگ خیلی شخصیتونو تخته کنید یه نگاهی به صفحه دنبال کنندگان و صفحه نظرات وبلاگتون بندازید و به احترام این دوتا صفحه چند دقیقه سکوت کنید. سپس تصمیم بگیرید که مثلا یه هفته ننویسید. این تصمیم احتمالا اون بخش از درونتون رو که داره دائم فرمان میده: "ببند این لعنتی رو تختش کن خلاص شی" آروم می کنه. لازم هم نیست یه هفته نبودنتون رو جار بزنید. بعد در طول این یه هفته بیشتر فکر کنید آیا واقعا دیگه میل به نوشتن ندارید و آیا واقعا دیگه مخاطبانتون هیچ اهمیتی براتون ندارن؟ تجربه ثابت کرده در نود درصد حالات پشیمون میشید و به آغوش بلاگستان برمیگردید اون هم بی سروصدا و اشک و آه و ناله داد و فریاد و اعتراض:)
و اگر احیانا بعد از یک هفته هنوز هم اصرار داشتید به ننوشتن یک پست آرام بگذارید و بدون هیچ شدتی بنویسید تصمیم دارید مدتی ننویسید. ترجیحا عنوان پست محتوا رو لو نده تا مخاطب با دیدن عنوان توی صفحه شخصیش نوای یاابالفضل سر نده و سکته نکنه. و حتما هیچ چیز رو در وبلاگ تغییر ندید. مثلا تمام پست هاتون رو پیش نویس نکنید. یک صفحه سفید تحویل مخاطب بیچاره ندید که روش با فونت ریز نوشته خداحافظ یا تمام شد و از این دست نوشته های جگرسوز. به مخاطب احترام بذارید. شاید هوس خوندن قلم شما رو کرد. لااقل باید قادر باشه سری به نوشته های پیشین شما بزنه. این واقعا حق ما مخاطب هاست.
البته اول میخواستم بنویسم که اصلا پست " تصمیم دارم مدتی ننویسم " هم نذارید، اما به یاد وبلاگ "عقاید یک رامین" -با تاسف به علت دوری از لب تاپ عزیزم قادر به لینک کردن نیستم- افتادم که نویسنده تصمیم گرفته بود اعتیادش به بلاگ رو ترک کنه و سه ماه بهار امسال اصلا ننوشت و حتی پست خداحافظی هم نگذاشت. خرداد بود که پیش خودم گفتم نکنه اتفاقی... و چنان ناراحت شدم که نگو. خب ما انسانیم دیگه، کمی هم به فکر دنبال کنندگانتون باشید.

+ از همین تریبون اعتراض خودم رو به خدمت مقدس سربازی اعلام میکنم که تاحالا موجب خداحافظی سه تن از بلاگرهایی شده که می شناسم:) و البته به سربازا حق میدم اما بهتره بنویسن فعلا نمی نویسیم نه که برن تو افق محو شن.
و اعتراضم رو به سایر بلاگرها و تاکیدا به بلاگران در آینده خداحافظی کننده، پیش پیش اعلام میکنم و ضمن اخم کردن، تو چشاشون زل میزنم و میگم:
" واقعا حق نداشتی با ما مخاطبانت این کارو بکنی. خیلی بدی اصا "
ولی خب پیرو ضرب المثل ماهی رو هروقت از آب بگیری و این صوبتا راه واسه بازگشت هست. اونایی که رفتن: "برگردید به آغوش بلاگستان فرزندانم، لطفا!"
اونایی که یه روز تصمیم میگیرن برن: خب نکنید این کارو جون بچتون:(
و دیگر هیچ.
۱۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۷ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۲۳
fafa