من نویس

نوشتن جایگزین خوبی برای گریه است، آدم را سبک می‌کند.

من نویس

نوشتن جایگزین خوبی برای گریه است، آدم را سبک می‌کند.

این قسمت:

روزهای اول دانشگاه

این یک صفحه از جزوه مرتب آقای آرام است. درحالی که لبخند می‌زنم و می‌گویم گوگولی خاله، تک تک صفحات را نگاه می‌کنم. می‌گویند سه روز تمام است مدام توی کتابخانه ست. از کتب مرجع می‌نویسد و می‌نویسد. حاصلش شده یک جزوه مرتب کامل. 
   آقای آرام تا به حال حتی یک پیام هم توی گروه نداده است. دنیای خودش را دارد. اصلا هم مهم نیست ما توی گروه جزوه و وویس کلاس رد و بدل می‌کنیم. سوال و جواب داریم. اهمیتی ندارد که بحث و جدل درباره شیر مرغ تا جان آدمیزاد راه می‌افتد. جزوه غزاله مهم نیست، کلیپ‌های یوتیوب مهم نیست. برایش مهم نیست از هیچ چیز جا بماند چون توی حصار خودش همه چیز را به دست می‌آورد. حصاری به نام سه روز در کتابخانه. 
   حسودی‌ام می‌شود به او و به این فکر می‌کنم چگونه می‌شود فرار کرد از این من و به قرار رسید در حصاری به نام: یک منِ جدید.
  • fafa

صبح جمعه دلنشین‌ترین وقت ممکن است.

جمعه, ۲۱ مهر ۱۳۹۶، ۰۸:۴۱ ق.ظ

صبحانه جمعه
   صبح جمعه یک سکوت آرامش‌بخش دارد همراه با روشنایی روز. هوا هم فوق العاده ست، چیزی شبیه بهار. می‌شود توی بالکن، به همراه صدای گنجشک‌ها یک صبحانه مفصل خورد. می‌شود زیر لب آواز خواند و رَخت شست. می‌شود توی تخت، با سکوت دلنشین کتاب خواند. صبح جمعه در سکوت خوابگاه و روشنایی روز، می‌شود احساس خوشبختی کرد.

+ خوشحالم که مثل بقیه نمی‌گم " حالا کل هفته ساعت ۷ ربع کم پامیشیم، همین جمعه رو تا ظهر بخوابیم " .
  • fafa

سیری مجازی

پنجشنبه, ۲۰ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۰۰ ب.ظ
دارم به یک احساس دلزدگی و نفرت نسبت به دنیای مجازی می‌رسم. کلافه و سرگردان شبیه آدم‌های معتاد در اولین وقت ممکن که احتمالا فاصله‌اش تا دفعه پیش چند دقیقه بیشتر نیست تلگرام و اینستاگرامم را چک می‌کنم. حتی گاها هیچ پیامی از هیچ جای دنیا برای خواندن ندارم که در این صورت کلافه و ناراحت به تلفن همراهم زل می‌زنم و از خودم متنفر می‌شوم.
   سیر شده‌ام از همه چیزهای مجازی. چت کردن بی‌تابم می‌کند و چت نکردن بی‌تاب تر! گم شده‌ام توی حال و هوایی که دوستش ندارم و راه برگشت را هم پیدا نمی‌کنم. دلیل بی‌قراری خودم را نمی‌فهمم. دلیل این همه فاصله تا "ایده‌آل‌ترین خودم" را نمی‌فهمم. به خودم می‌گویم "حذف کن بره خلاص" ولی نمی‌شود. این روزها بخش خیلی زیادی از روابط توی همین‌ها می‌گذرد و نمی‌شود انقدر تنها شد که با هیچکس رابطه‌ای نداشت.
فکر می‌کنم یکی از دلایلش دلتنگی ست. دلتنگی برای چه؟ خدا می‌داند. هرچه که هست دیگر طاقتم نمی‌شود. با خودم کلنجار می‌روم. باید کاری کنم. احتمالا تا جای ممکن همه چیز را حذف کنم. شاید کمی سکوت و تنهایی کمکم کند. مثلا پی‌ام‌های گروه اصلی کلاس را نخوانم. اصلا هم مهم نیست که چیز مهمی را از دست بدهم. حتی پی‌ام‌های گروه جزوه را هم نمی‌خوانم. اگر کسی کار مهمی داشته باشد پیام می‌دهد. احتمالا برای مدتی هم از اینستا خارج شوم. اما آیا همه اینها کار می کند؟ همه اینها فقط فرار از صورت مسئله ست. من چم شده است؟ چرا حالم آن‌طور که باید خوب نمی‌شود؟
...
  • fafa

چه خوش برگشته‌ای ای شعر، بیا بر قلب من هر روز

چهارشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۶، ۰۶:۰۲ ب.ظ

شعر

  • fafa
خلاصه که پاشو زودی بیا تا خودم تنها نرفتم. میگن تنها خیلی خطر داره!
  • fafa

کودک باشیم ولی نه خیلی.

دوشنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ۰۲:۳۶ ب.ظ
یک سری پسر توی کلاسمان داریم که خیلی بچه اند. همه کارشان همین‌طور است. سوال پرسیدنشان کودکانه ست. رفتارشان و البته که سن‌شان. طی اکتشافات و حدسیات اخیر، بعد از سحر و راحیل، من بزرگترین فرد کلاسم و واقعا احساس بزرگ بودن می‌کنم. به‌طوری که گاهی دلم می‌خواهد لپ بعضی‌هایشان را بکشم و بگویم " آخی چقدر تو کوچولویی خاله " هرچند دستم حتی به شانه آقای گیتاریست نمی‌رسد، چه برسد به لپش!
   روز کودک بود. مبارک باد. حالا کودک درون داشته باشیم، ولی بعضی‌ها بزرگسال درون دارند و اصلا هم به آن اعتنایی نمی‌کنند :/

+ یکی از همین گوگولی‌های خاله امروز، بعد از تاکید و تذکر بسیار استاد، لام را شکست. برای چند لحظه کلاس در حالت شگفتی عجیبی فرو رفته بود‌. گوگولی مورد نظر هم رنگ عوض کرده بود و در سکوت به کف آزمایشگاه زل زده بود. دل خاله برایش ریش ریش شد :دی
+ فکر می‌کنم دارم به همه چیز عادت می‌کنم.
+ و اهواز سرد است بی تو اگرچه ما ...

  • fafa

پُک: خسته، کلافه، دلتنگ.

جمعه, ۱۴ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۵۳ ب.ظ
دل کندن از آدم‌ها از قدم زدن زیر آفتاب اهواز سخت‌تر و سوزناک‌تر است. تا مطمئن نشده‌اید دل نبندید.
  • fafa

اتاقی که حالا دوستش دارم.

پنجشنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۶، ۰۳:۵۶ ب.ظ
خوابگاه

   تخت روبه‌رویی پائین، مرضیه است. مرضیه اولین هم‌اتاقی‌ام بود که با هم آشنا شدیم. بعد از دو روز تنهایی توی اتاق بالاخره آمد. خانه‌شان حدود دو ساعت تا اینجا فاصله دارد بنابراین یک دختر جنوبی است. البته اصلیتش بختیاری ست و رقص دو دستماله را خوب بلد است و خانواده‌اش به زبان لری بختیاری حرف می‌زنند. اما او ته لهجه شیرین جنوبی دارد. بیخیال و پر از شیطنت است. درشت و هیکلی ست. برای عوض کردن موکت، یخچال را تنهایی جابه‌جا کرد. عینکی ست. دانشجوی ریاضی ست. یک خواهرزاده کوچک به اسم آتوسا دارد که وقتی از ته دل توی تماس تصویری به او می‌گوید " خاله " یک شوق عجیبی اتاق را پر می‌کند. دختر مهربانی ست. کمک می‌کند و با آدم راحت است. اهل تعارف نیست. مدام گوشی دستش است. می‌گوید تازه بعد از کنکور گوشی خریده است. تا دو روز پیش پو بازی می‌کرد. با او شوخی کردیم و نهایتا برایش بازی دینر داش فرستادم. دختر شاد، بیخیال و همراهی ست.
   تخت روبه‌رو بالا، فاطمه ست. فاطمه سید و عرب است. به دلایلی که نمی‌دانیم با ما قاطی نمی‌شود. عوضش با همکلاسی‌هایش که چنداتاق آن‌ورترند در رفت و آمد است. سرش به کار خودش است و تا مجبور نشود حرف نمی‌زند. درواقع فاطمه بیشتر جواب می‌دهد. من هم به سختی حرفش را می‌فهمم. گوش تیز می‌کنم و غالب وقتها می‌پرسم " چی؟ ". درست شبیه دخترهای عرب درشت هیکل است به‌طوری که از مادر من هم درشت‌تر است. صبح‌ها زود بیدار می‌شود حتی روزهای تعطیل و دائم با موبایلش صحبت می‌کند.
   تخت کناری پائین، مهشید است. از استان اصفهان است. مشخصا شهرضا. لهجه نرم و شیرینی دارد. مشاوره می‌خواند در دانشکده روانشناسی. مهشید خواهر دوقلویی به اسم مهسا دارد. از هم جدا شده‌اند. یکی خوزستان و دیگری همدان. البته زیاد هم به هم وابسته نیستند. غیر همسان اند. خیلی آرام و بی‌صداست. دوتا گوشی تلفن همراه دارد. لاغر و ظریف است. موهای بلند بافته دارد. زیاد صحبت نمی‌کند. می‌خواهد هرچه زودتر انتقالی بگیرد. روز اول مورچه به سبد زیر تختش زده بود. یک نایلون نبات را کامل ریخت دور. روز اول هم کلاس ظهرش را با من آمد من هم حواسم نبود و سوار اتوبوسش کردم درحالی که پیاده زودتر می‌رسید جوری آرام است که انگار ناراحت است.
   تخت کناری بالا، ابتسام است. ژنتیک گیاهی می‌خواند. من آخر نفهمیدم اصلیت ابتسام کجایی ست. فقط می‌دانم  شش سال شیراز بوده و مادرش شیرازی ست. یک سال هم اصفهان بوده. حالا در شادگان خوزستان ساکن است. متاهل است. از شادگان تا اینجا دوساعت و نیم فاصله است. شب اول با شوهرش حرف زده و هردو گریه کرده‌اند. می‌گوید " عباس بهانه می‌گیرد و می‌گوید من کی خانه تنها بی تو بوده‌ام. من کی بی تو خوابیده‌ام. انصراف بده برگرد. دو روز اول خودش هم مردد بود که انصراف بدهد یا نه. عباس که آنلاین نبود و حرف نمی‌زدند بی‌تاب بود. می‌آمد با ما حرف می‌زد. اصرار داشت که با هم باشیم. حرف بزنیم. غروب روز دوم مرضیه با خودش برده بودش بیرون. آمده بود و می‌گفت " خوب شد رفتم. غروب اهواز دلگیر است. " با شوهرش که عربی حرف می‌زند بغض عجیبی در صدایش هست. من چیزی نمی‌فهمم اما گوش می‌کنم. شلوغ و زودجوش است. چادر مشکی گلدار می‌پوشد. درخشان می‌خندد. از من بازی خواست. لوپ را برایش فرستادم. یک روزه رسید به مرحله صد. کم کم عادت کرده. به شوخی می‌گوید "عباس مزاحم می‌شود نمی‌گذارد بازی کنم. " شلوغ و اجتماعی ست. لطیف و بااحساس است. البته از من کوچکتر است.
   تخت بالای من زهره است. اهل بهبهان خوزستان است. مهندسی کشاورزی می‌خواند. صدای نازکی دارد. مهربان و ناز است. آشپزی‌اش خوب است. عینکی ست. چند کاغذ نقاشی چسبانده به دیوار کنار تختش که کار خودش است. آهنگ‌های انگلیسی گوش می‌کند. بیشتر وقت‌ها توی تخت مشغول کار با گوشی ست. گرمایی ست. لباس‌های خیلی سبک می‌پوشد. توی حرف زدنها شرکت می‌کند. لطیف و همراه است.


+ اگر می‌پرسید " آن عکس رونالدو را که چسبانده؟ " پاسخ این است که " قبل ما همانجا بود ".
+ اگر می‌پرسید " چرا اتاق انقدر به هم ریخته است؟ " پاسخ این است که " سه تا از بچه‌ها هنوز کمد ندارند".
  • fafa

probable future without you

چهارشنبه, ۱۲ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۱۳ ق.ظ
   Finaly, If I will not have you by myside, I may have gone to  the countryside far from my home and Start being veterinarian in a little house, alone.
  • fafa

عمو

جمعه, ۷ مهر ۱۳۹۶، ۰۵:۰۰ ب.ظ
عمو۲


   عموجون دیدی چی شد؟ سرنوشت منو کشون کشون با خودش برداشت برد اهواز. کی باورش می‌شد آخه. سرنوشت چه چیز عجیبیه. فقط خدا ازش خبر داره. کی میدونه از این به بعد منو کشون کشون کجاها ببره؟ تو دعا کن عمو سرنوشت منو کشون کشون اربعین ببره کربلا. بعدم از همونجا کشون کشون ببرم به بهترین‌جاهای ممکن. نه که آسون‌ترین، نه. بهترینا گاهی خیلی هم سختن. مهم نیست. سرنوشت منو ببره به سعادت، به شهادت. محرم شده ها، برادرزاده‌تو تشنه نذاری عمو.
  • fafa