من نویس

نوشتن جایگزین خوبی برای گریه است، آدم را سبک می‌کند.

من نویس

نوشتن جایگزین خوبی برای گریه است، آدم را سبک می‌کند.

این قسمت:

روزهای اول دانشگاه

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «من نویسی» ثبت شده است

سیری مجازی

پنجشنبه, ۲۰ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۰۰ ب.ظ
دارم به یک احساس دلزدگی و نفرت نسبت به دنیای مجازی می‌رسم. کلافه و سرگردان شبیه آدم‌های معتاد در اولین وقت ممکن که احتمالا فاصله‌اش تا دفعه پیش چند دقیقه بیشتر نیست تلگرام و اینستاگرامم را چک می‌کنم. حتی گاها هیچ پیامی از هیچ جای دنیا برای خواندن ندارم که در این صورت کلافه و ناراحت به تلفن همراهم زل می‌زنم و از خودم متنفر می‌شوم.
   سیر شده‌ام از همه چیزهای مجازی. چت کردن بی‌تابم می‌کند و چت نکردن بی‌تاب تر! گم شده‌ام توی حال و هوایی که دوستش ندارم و راه برگشت را هم پیدا نمی‌کنم. دلیل بی‌قراری خودم را نمی‌فهمم. دلیل این همه فاصله تا "ایده‌آل‌ترین خودم" را نمی‌فهمم. به خودم می‌گویم "حذف کن بره خلاص" ولی نمی‌شود. این روزها بخش خیلی زیادی از روابط توی همین‌ها می‌گذرد و نمی‌شود انقدر تنها شد که با هیچکس رابطه‌ای نداشت.
فکر می‌کنم یکی از دلایلش دلتنگی ست. دلتنگی برای چه؟ خدا می‌داند. هرچه که هست دیگر طاقتم نمی‌شود. با خودم کلنجار می‌روم. باید کاری کنم. احتمالا تا جای ممکن همه چیز را حذف کنم. شاید کمی سکوت و تنهایی کمکم کند. مثلا پی‌ام‌های گروه اصلی کلاس را نخوانم. اصلا هم مهم نیست که چیز مهمی را از دست بدهم. حتی پی‌ام‌های گروه جزوه را هم نمی‌خوانم. اگر کسی کار مهمی داشته باشد پیام می‌دهد. احتمالا برای مدتی هم از اینستا خارج شوم. اما آیا همه اینها کار می کند؟ همه اینها فقط فرار از صورت مسئله ست. من چم شده است؟ چرا حالم آن‌طور که باید خوب نمی‌شود؟
...
  • fafa

جاده شرکت


   آن جاده خاکی به موازات جاده اصلی، غروب سیزده‌به‌در پاتوق ما سه‌تا بود. من و دخترعموهایم. ما هفتاد درصد کودکی و نوجوانی‌مان وَرِ دل هم بودیم. یک دنیای کوچک سه‌تایی خلق کرده بودیم برای خودمان. به ندرت کسی را راه می‌دادیم. قرار این بود که غروب سیزده‌به‌در توی این جاده خاکی قدم بزنیم. برویم و بیاییم. بارها. و در حال قدم زدن برای سیل ماشین‌هایی که به شهر برمی‌گردند دست تکان بدهیم. خیلی دوستداشتنی بود. البته هم‌زمان باید مواظب می‌بودیم کسی مارا نبیند و گیر بدهد که یعنی چه سه‌تا دختر برای ماشین‌هایی که راننده مرد دارند دست تکان بدهند. شیطنت‌های اینجوری مخصوص ما بود. لذت می‌بردیم. 

   واکنش‌ها فوق‌العاده بود. هر که مارا می‌دید حتما عکس‌العمل نشان می‌داد. بعضی فقط بهمان زل می‌زدند تا از دامنه دیدشان خارج شویم. بعضی سرشان را می‌چرخاندند و تا تپه جلویشان را نمی‌گرفت ول کن نبودند. بعضی می‌خندیدند و دست تکان می‌دادند. از بچه‌های کوچک گرفته تا دختر و پسرهای جوان و البته خانم‌های جاافتاده و حتی پیرمردی که ماشینش پر زن و بچه بود و تصویرش توی ذهنم مانده. هم‌زمان دست تکان می‌داد و می‌خندید و توی آینه چیزی به اهل‌و‌عیالش می‌گفت. گاهی یک پسر جوان هم پیدا می‌شد که سرش را بیرون بیاورد و چیزی بگوید. ما هم محلش نمی‌گذاشتیم و می‌رفتیم سراغ ماشین بعدی. یک راننده ماشین سنگین دیوانه هم بود که ایستاد و پیاده شد و ما رفته بودیم سراغ ماشین بعدی که دیدیم سمت ما می‌آید. فرار کردیم:دی

   بعدها از این ماجرا الگو گرفتم و توی ماشین، که از جذاب‌ترین بخش‌های سفر برای من است، بیرون را نگاه می‌کردم و با هرکه چشم تو چشم می‌شدم یا لبخند می‌زدم یا چشمک. گاهی هم دست تکان می‌دادم. یکبار به دختری توی بی‌آر‌تی دست تکان دادم. خندید و دست تکان داد. بعد برگشت و از صندلی عقب خواهرش را تکان داد و به پنجره اشاره کرد. خندیدم و برای خواهرش هم دست تکان دادم. از کجا فهمیدم خواهرند؟ شبیه بودند. شاید هم حرف زدیم. با نگاه. مدتی هم مسیر بودیم و فقط با لبخند به هم زل زده بودیم. هنوز هم از این کارها لذت می‌برم البته ناچارم از پسرهای جوان بگذرم. بزرگ شده‌ام :)


+ بیشتر باید نوشت از کودکی و نوجوانی. شاید از "عکس بازی"هایمان نوشتم. 

+ دیروز رفتیم باغ و من شبیه دختران روستایی و ساده سطل انداختم روی دستم و با عمو گردو چیدم. به درخت‌ها زل زدیم و گردو پیدا کردیم. او با چوب می‌انداخت و من خم می‌شدم میرفتم زیر درخت و برمی‌داشتم. خسته بودم اما لذت می‌بردم. هرچه حال بد بود از من رفت. موقع برگشت لبخند زدم به این جاده خاکی و این عکس را گرفتم. به یاد خاطرات خوشِ گذشته.

+ شلخته نچینید تا چیزی گیر دزدان گردو نیاید: چون دزدان گردو شکنندگان درخت‌اند که اصلا آن گونی گونی گردویی که می‌دزدند حلالشان ولی شاخه تنومند درخت گردویی که می‌شکنند تا دستشان راحت به گردوها برسد، غیرقابل بخشش است.

+ به تو: بیا با هم برویم گردو چینی. تو از درخت بالا برو و من برایت بخوانم و هم‌زمان گردوهایی که پائین می‌اندازی را جمع کنم. بیا لای درخت‌های در هم فرو رفته دنبالم کن و بگذار صدای خنده‌مان باغ را پر‌کند. بعد دست‌های سیاهت را توی دست‌های سیاهم حلقه کن. بیا و بگذار همه چیز عاشقانه‌تر شود.

  • fafa

آرامش بعد از طوفان

پنجشنبه, ۲ شهریور ۱۳۹۶، ۰۳:۴۱ ب.ظ
هوا خنک‌تر شده است. توی اتاقم بدون روشن بودن پنکه می‌نشینم و به دیشب لبخند می‌زنم. به دیشب و همه شب‌های تنهایی عمیق. به بهانه‌هایشان فکر می‌کنم. به خودم و فکرهای توی سرم فکر می‌کنم. من از اعتراف به شکست و ضعیف بودن نمی‌ترسم. هیچ وقت نمی‌ترسیدم. بیشتر از سکون می‌ترسم. همیشه می ترسیدم از سکون. این را همان وقتی که به خدا گفتم: " بفرست بیاد من محکم وایسادم " می‌دانستم. همیشه می‌دانم. فقط گاهی مثل دیشب‌ها، حواسم پرت می‌شود که مهم نیست. به هرحال من تنهایی را همیشه دوست داشته‌ام. تنهایی‌عمیق هم گاهی لازم است هرچند درد دارد.
   مهم نیست چقدر دیر، با چندبار فروپاشی و سقوط، بالاخره به آن چیزی که همیشه خواسته‌ام تبدیل می‌شوم. حتی تنهایی. این مهم‌ترین جمله در حال حاضر است. چرا آدم نباید زیر حرفش بزند؟ اصلا بعضی حرف‌ها زده می‌شوند که زیرشان بزنی. بعضی فکرها را باید پس زد و دوباره تصمیم گرفت. هزارباره تصمیم گرفت. قول و قرار که نیست. یک حرف ساده است. اصلا گاهی باید زیر حرفت بزنی که یاد بگیری زندگی‌ای که همش حرف، حرفِ تو باشد زندگی نمی‌شود.
   همه چیز واقعا خوب است. هیچ کم و کسری درخور توجهی نیست. می‌نویسم. آموزش خیاطی را با چرخ‌خیاطی مارشال قدیمی مامان شروع کرده‌ام چند روزی ست. نخ مدام از سوزن در می‌رود. من هم با نوک زبان خیسش می‌کنم با دقت سوزن را دوباره نخ می‌کنم:) دوتا دستگیره دوخته‌ام و چادر برای عروسک خواهرم. دوخت هلال سخت است کمی. گوشه و کنار لباس‌ها که در می‌رود هم من می‌دوزم. توی اینستاگرام مدل لباس‌ها را زیر و رو می‌کنم و به خودم می‌خندم. خیلی طول می‌کشد تا به سطحی برسم که ساده ترین‌شان را بدوزم. اما هنوز هم با ذوق عکس‌هارا ذخیره می‌کنم.
   بساط خوش‌نویسی را هم گذاشته ام روی میز تا شروع کنم باز. دیروز توی کتابخانه مقابل آن همه کتاب، واقعا دلم برای کتاب خواندن هم تنگ شد. کم کم طاقتم تمام می‌شود. حال نازلی هم خوب است. اگرچه دیشب کنارش نبودم و قلمه‌ی تازه از دوری‌ام خشک شد:( توی فکرم با سی‌دی‌های به دردنخور قدیمی یک کاری کنم. فقط بیست رج از دستبند نیمه‌کاره پارسال مانده است. با کاموا هم برای خودم یک کیف لوازم بهداشتی قلاب‌بافی می‌کنم مثل جامدادرنگی‌هایم. از همه بهتر اینکه امروز پنج‌شنبه است...

+ روزهای خوب و بد برهم سوارند. مثل "یه حبه قند"، مثل "ابد و یک روز". بعد از تنهایی عمیق، دختری که به نرده‌ها تکیه داده و بغض کرده است، یک دختر آرام هست که تمام مدتِ نوشتن لبخند می‌زند و از شادی اشک توی چشمانش جمع شده است. زندگی با همین فراز و فرودهای عجیب و غریبش زیباست :)
+ بیش از حد به تو حساس شده ام. بیش از حد. وقتی سر عقد، ساده و مطمئن، تورا آرزو می‌کنم، ماجرا جدی‌تر از این حرف‌هاست. تا چه پیش آید...
  • fafa

منِ نفرت انگیز ۲

جمعه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۰۶ ب.ظ

تسلیم شدن و تحمل کردن رو که همه بلدن

نکنه میخوای یه آدم عادی باشی مثله بقیه؟

   تسلیم شدن و تحمل کردن را همه بلدند؟ جدی می‌گوئید؟ گمان نکنم. حالا تسلیم شدن هیچ، تحمل کردن را واقعا همه بلد نیستند. خیلی‌ها به جای تحمل کردن فرار می‌کنند یا همه چیز را به‌هم می‌ریزند و فرار می‌کنند. تحمل کردن کار هر کسی نیست. گاهی همه چیز به اینجایت ( اشاره به زیر چانه نگارنده ) رسیده ولی به هر دلیلی آه می‌کشی و تحمل می‌کنی. شک نکنید تحمل کردن کار هرکسی نیست. تحمل کردن آدم را پیر و فرتوت می‌کند.
   آدم عادی بودن چرا بار منفی دارد؟ یعنی آدم‌های غیر عادی، آدم‌های خوبی اند؟ قطعا این جمله درستی نیست. احتمالا اینجا آدم‌های خوب منظور است. اصل این است که همه می‌خواهند آدم خوبی شوند. البته خوب از منظر خودشان. من هم از این قاعده مستثنی نیستم. البته که توی سرم دختر فوق العاده ای هست که دلم می‌خواهد به آن تبدیل شوم. البته کمی مشکل است. واقعا نمی‌شود گذشته را بوسید، لپش را کشید و گفت عزیزِ خاله کنار بشین. گذشته به هرحال بیخ ریش آدم است و روی آدم تاثیر می‌گذرد.
   جنگ اصلی درون من روی همین گذشته است. من از آن آدم‌هایی هستم که بقیه را می‌بخشم ولی خودم را نه. خیلی تلاش کردم. فعلا که نتوانستم خودم را ببخشم. بابت هر اشتباهی که در گذشته داشته ام. بزرگ و کوچک. البته که احمقانه است آدم آینده‌اش را بخاطر گذشته خراب کند...
  • fafa

منِ نفرت انگیز

جمعه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۱۱ ب.ظ
الان بیشترین کسی که از آن متنفرم خودم هستم. ماجرا دیگران را قضاوت نکردن و تواضع نیست. اتفاقا من روزانه چندین بار قضاوت این و آن از نورون‌های سرم می‌گذرد. روی خیلی‌ها هم برچسب گذاشته ام که فلانی فلان‌طور است. انصافا علی‌رغم میل باطنی‌ام هم نتوانستم همه را ببخشم. اصلا ماجرا این‌ها نیست. ماجرا خودم هستم که یک فاجعه متحرکم.
   نشدم همان دختری که باید می‌شدم. سر و قلبم آلوده به هر کثیفی شد و از آن من اولیه که بنا داشت آدم دلخواهش را درون خودش بسازد هم تقریبا چیزی نمانده است. کلافه ام از این اوضاع. از اینکه هی دست و پا می‌زنم و چیزی عوض نمی‌شود. این دفعه دیگر ماجرا دیگران نیستند. این یکی فقط خودم هستم. خود درگیری‌های وحشتناک. همین من که صبح یک‌جور است و شب یک‌جور. امروز یک‌جور است و فردا جور دیگری ست. گم شده ام میان این درگیری‌ها. دلم میخواهد مشت حواله یک چیزی کنم و فریاد بزنم.

چاره چیست؟ اصلا چاره‌ای هست؟ شاید باید این درگیری‌ها و آشفتگی‌ها را پذیرفت و با آنها کنار آمد. کنار آمدن شده کار این روزهایم. این هم روی همه چیزهایی که باهاشان کنار آمدم.
  • fafa