من نویس

نوشتن جایگزین خوبی برای گریه است، آدم را سبک می‌کند.

من نویس

نوشتن جایگزین خوبی برای گریه است، آدم را سبک می‌کند.

این قسمت:

روزهای اول دانشگاه

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «به تو نویسی» ثبت شده است

جاده شرکت


   آن جاده خاکی به موازات جاده اصلی، غروب سیزده‌به‌در پاتوق ما سه‌تا بود. من و دخترعموهایم. ما هفتاد درصد کودکی و نوجوانی‌مان وَرِ دل هم بودیم. یک دنیای کوچک سه‌تایی خلق کرده بودیم برای خودمان. به ندرت کسی را راه می‌دادیم. قرار این بود که غروب سیزده‌به‌در توی این جاده خاکی قدم بزنیم. برویم و بیاییم. بارها. و در حال قدم زدن برای سیل ماشین‌هایی که به شهر برمی‌گردند دست تکان بدهیم. خیلی دوستداشتنی بود. البته هم‌زمان باید مواظب می‌بودیم کسی مارا نبیند و گیر بدهد که یعنی چه سه‌تا دختر برای ماشین‌هایی که راننده مرد دارند دست تکان بدهند. شیطنت‌های اینجوری مخصوص ما بود. لذت می‌بردیم. 

   واکنش‌ها فوق‌العاده بود. هر که مارا می‌دید حتما عکس‌العمل نشان می‌داد. بعضی فقط بهمان زل می‌زدند تا از دامنه دیدشان خارج شویم. بعضی سرشان را می‌چرخاندند و تا تپه جلویشان را نمی‌گرفت ول کن نبودند. بعضی می‌خندیدند و دست تکان می‌دادند. از بچه‌های کوچک گرفته تا دختر و پسرهای جوان و البته خانم‌های جاافتاده و حتی پیرمردی که ماشینش پر زن و بچه بود و تصویرش توی ذهنم مانده. هم‌زمان دست تکان می‌داد و می‌خندید و توی آینه چیزی به اهل‌و‌عیالش می‌گفت. گاهی یک پسر جوان هم پیدا می‌شد که سرش را بیرون بیاورد و چیزی بگوید. ما هم محلش نمی‌گذاشتیم و می‌رفتیم سراغ ماشین بعدی. یک راننده ماشین سنگین دیوانه هم بود که ایستاد و پیاده شد و ما رفته بودیم سراغ ماشین بعدی که دیدیم سمت ما می‌آید. فرار کردیم:دی

   بعدها از این ماجرا الگو گرفتم و توی ماشین، که از جذاب‌ترین بخش‌های سفر برای من است، بیرون را نگاه می‌کردم و با هرکه چشم تو چشم می‌شدم یا لبخند می‌زدم یا چشمک. گاهی هم دست تکان می‌دادم. یکبار به دختری توی بی‌آر‌تی دست تکان دادم. خندید و دست تکان داد. بعد برگشت و از صندلی عقب خواهرش را تکان داد و به پنجره اشاره کرد. خندیدم و برای خواهرش هم دست تکان دادم. از کجا فهمیدم خواهرند؟ شبیه بودند. شاید هم حرف زدیم. با نگاه. مدتی هم مسیر بودیم و فقط با لبخند به هم زل زده بودیم. هنوز هم از این کارها لذت می‌برم البته ناچارم از پسرهای جوان بگذرم. بزرگ شده‌ام :)


+ بیشتر باید نوشت از کودکی و نوجوانی. شاید از "عکس بازی"هایمان نوشتم. 

+ دیروز رفتیم باغ و من شبیه دختران روستایی و ساده سطل انداختم روی دستم و با عمو گردو چیدم. به درخت‌ها زل زدیم و گردو پیدا کردیم. او با چوب می‌انداخت و من خم می‌شدم میرفتم زیر درخت و برمی‌داشتم. خسته بودم اما لذت می‌بردم. هرچه حال بد بود از من رفت. موقع برگشت لبخند زدم به این جاده خاکی و این عکس را گرفتم. به یاد خاطرات خوشِ گذشته.

+ شلخته نچینید تا چیزی گیر دزدان گردو نیاید: چون دزدان گردو شکنندگان درخت‌اند که اصلا آن گونی گونی گردویی که می‌دزدند حلالشان ولی شاخه تنومند درخت گردویی که می‌شکنند تا دستشان راحت به گردوها برسد، غیرقابل بخشش است.

+ به تو: بیا با هم برویم گردو چینی. تو از درخت بالا برو و من برایت بخوانم و هم‌زمان گردوهایی که پائین می‌اندازی را جمع کنم. بیا لای درخت‌های در هم فرو رفته دنبالم کن و بگذار صدای خنده‌مان باغ را پر‌کند. بعد دست‌های سیاهت را توی دست‌های سیاهم حلقه کن. بیا و بگذار همه چیز عاشقانه‌تر شود.

  • fafa

به تو : البته به روی خودت نیاور

جمعه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۰۰ ق.ظ
خرمالو

   خرمالوهای حیاط آقاجون سلام رساندند و گفتند به شما بگویم خیلی دلشان می‌خواهد شما را ببینند، بالاخره یک وقتی بیایید بهشان سر بزنید.
:)


+ خطاب به خودم: اینجا وبلاگ خودمه هرچی‌ام دلم بخواد توش می‌نویسم. مرسی. اه.
  • fafa

آرامش بعد از طوفان

پنجشنبه, ۲ شهریور ۱۳۹۶، ۰۳:۴۱ ب.ظ
هوا خنک‌تر شده است. توی اتاقم بدون روشن بودن پنکه می‌نشینم و به دیشب لبخند می‌زنم. به دیشب و همه شب‌های تنهایی عمیق. به بهانه‌هایشان فکر می‌کنم. به خودم و فکرهای توی سرم فکر می‌کنم. من از اعتراف به شکست و ضعیف بودن نمی‌ترسم. هیچ وقت نمی‌ترسیدم. بیشتر از سکون می‌ترسم. همیشه می ترسیدم از سکون. این را همان وقتی که به خدا گفتم: " بفرست بیاد من محکم وایسادم " می‌دانستم. همیشه می‌دانم. فقط گاهی مثل دیشب‌ها، حواسم پرت می‌شود که مهم نیست. به هرحال من تنهایی را همیشه دوست داشته‌ام. تنهایی‌عمیق هم گاهی لازم است هرچند درد دارد.
   مهم نیست چقدر دیر، با چندبار فروپاشی و سقوط، بالاخره به آن چیزی که همیشه خواسته‌ام تبدیل می‌شوم. حتی تنهایی. این مهم‌ترین جمله در حال حاضر است. چرا آدم نباید زیر حرفش بزند؟ اصلا بعضی حرف‌ها زده می‌شوند که زیرشان بزنی. بعضی فکرها را باید پس زد و دوباره تصمیم گرفت. هزارباره تصمیم گرفت. قول و قرار که نیست. یک حرف ساده است. اصلا گاهی باید زیر حرفت بزنی که یاد بگیری زندگی‌ای که همش حرف، حرفِ تو باشد زندگی نمی‌شود.
   همه چیز واقعا خوب است. هیچ کم و کسری درخور توجهی نیست. می‌نویسم. آموزش خیاطی را با چرخ‌خیاطی مارشال قدیمی مامان شروع کرده‌ام چند روزی ست. نخ مدام از سوزن در می‌رود. من هم با نوک زبان خیسش می‌کنم با دقت سوزن را دوباره نخ می‌کنم:) دوتا دستگیره دوخته‌ام و چادر برای عروسک خواهرم. دوخت هلال سخت است کمی. گوشه و کنار لباس‌ها که در می‌رود هم من می‌دوزم. توی اینستاگرام مدل لباس‌ها را زیر و رو می‌کنم و به خودم می‌خندم. خیلی طول می‌کشد تا به سطحی برسم که ساده ترین‌شان را بدوزم. اما هنوز هم با ذوق عکس‌هارا ذخیره می‌کنم.
   بساط خوش‌نویسی را هم گذاشته ام روی میز تا شروع کنم باز. دیروز توی کتابخانه مقابل آن همه کتاب، واقعا دلم برای کتاب خواندن هم تنگ شد. کم کم طاقتم تمام می‌شود. حال نازلی هم خوب است. اگرچه دیشب کنارش نبودم و قلمه‌ی تازه از دوری‌ام خشک شد:( توی فکرم با سی‌دی‌های به دردنخور قدیمی یک کاری کنم. فقط بیست رج از دستبند نیمه‌کاره پارسال مانده است. با کاموا هم برای خودم یک کیف لوازم بهداشتی قلاب‌بافی می‌کنم مثل جامدادرنگی‌هایم. از همه بهتر اینکه امروز پنج‌شنبه است...

+ روزهای خوب و بد برهم سوارند. مثل "یه حبه قند"، مثل "ابد و یک روز". بعد از تنهایی عمیق، دختری که به نرده‌ها تکیه داده و بغض کرده است، یک دختر آرام هست که تمام مدتِ نوشتن لبخند می‌زند و از شادی اشک توی چشمانش جمع شده است. زندگی با همین فراز و فرودهای عجیب و غریبش زیباست :)
+ بیش از حد به تو حساس شده ام. بیش از حد. وقتی سر عقد، ساده و مطمئن، تورا آرزو می‌کنم، ماجرا جدی‌تر از این حرف‌هاست. تا چه پیش آید...
  • fafa

خیالات واقعی نشونده - عینی

پنجشنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۰۶ ق.ظ

   دارم به این نتیجه می‌رسم که من درباره هرچیز زیاد و با ذوق تخیل می‌کنم آن چیز اتفاق نمی‌افتد. این روزها توی سرم یک جنگ تمام عیار است و مدام خیالاتم را غربال می‌کنم. نباید به دانشگاه فکر کنم و نه شغل آینده‌ام. خیالات نوشتن و خواندن و خیاطی هم ممنوع. از همه مهمتر تو که مدام وول می‌خوری توی سرم. به تو نباید فکر کنم و نه به آینده مشترکمان...


به نظرم شما هم به کت شلوار سرمه ای و دسته گل نرگس فکر نکنید. هر کس به این دوتا فکر کرده پشیمان شده...



+ با خودم قرار گذاشتم هر ایده ای به ذهنم آمد حتما همان زمان از آن بنویسم و این یعنی هرروز نوشتن.

  • fafa

خیلی کوتاه، خیلی عمیق

دوشنبه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۱۲ ب.ظ
این روزها یادت مدام به من حمله می‌کند، داخلی و خارجی. شنیدن از تو و هرچه به تو مربوط است، دیدن عکست جایی که حتی تصورش را نمی‌کنم و دیدن خودت. و من همیشه لبخند محوی می‌زنم که هیچکس معنی‌اش را نمی‌داند...
  • fafa

به تو : این هم یک نامه دیگر است

شنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۵۲ ب.ظ
عزیزترین،
   شب‌های گرمی ست، بر خلاف زمستان. من روی تخت خوابم در تاریکی شب از پنجره، نسیم آرامی که درخت‌های چنار را تکان می‌دهد تماشا می‌کنم و به نازلی - گلدان حسن یوسفم - لبخند می‌زنم، سپس به تو فکر می‌کنم. به تو که می شود ساعت‌ها به آن فکر کرد!
   حالت چطور است؟ اکنون این از سوالات اساسی‌‌ای است که نمی‌دانم. اما خب می‌گویند بی‌خبری خوش خبری ست یا یک همچین چیزی. خبرها بی فایده اند. خبرهای دورادور مسخره. از تو به من، در این تابستان داغ، فقط زمزمه‌های درگوشی می‌چسبد که ندارمش. زمزمه‌های درگوشی و بستنی میوه‌ای خانگی. یا شاید هردو. تو که بستنی میوه‌ای خورده ای و نفس‌های سردت گوشم را قلقلک می دهد. اشکالی ندارد که این‌ها تخیل‌اند. همه حقایق روزی تخیل بوده اند. فقط به این تخیلات لبخند بزن و یادت باشد بستنی میوه ای و زمزمه‌های درگوشی خنک.
   راستی‌، روزهای اول رانندگی‌ام، هرجا چند گنجشک وسط خیابان بودند کنترلم را از دست می‌دادم. گنجشک‌ها مرا یاد تو میاندازند. حالا فقط بهشان لبخند می‌زنم چون می‌دانم زیرشان نمی‌کنم. آن‌ها خوب بلدند در زمان مناسب فرار کنند، درست مثل تو. چه گنجشک‌وار از چنار پائیزی من گریختی. خب طبیعی‌ست. بهار هم در راه است.
    دلخور نیستم، حتی نبودنت قشنگ است. بله، قشنگ است انتظار تو در کنار تمامی انتظارات دیگرم. این از آن حرف‌های شاعرانه صدمن یک غاز نیست. حرف حساب است. از من توضیح و تفسیر نخواه. حوصله‌اش را ندارم. همین جمله ساده را بپذیر. بپذیر که انتظار قشنگ است. قبل از همه اتفاقات خوب انتظاری بوده است. انتظار در واقع خودش بخشی از یک اتفاق خوب است. شاید شروعش است و شاید تمامش. انتظار را دوست داشته باش به اندازه‌ای که مرا دوست داری...
   اوضاع من هم خوب است. مگر یک دختر از زندگی چه می خواهد. یک تو برای همیشه‌اش. یک تو برای تمام نداشته‌هایش. یک تو که بشود به خیالش تکیه کرد و روزی عاشقش شد. من تو را دارم هرچند دور، هرچند بی خبر یا با این خبرهای مسخره و بدون زمزمه‌های درگوشی. مهم نیست. داشتن تو فراتر از مفاهیم فیزیکی است. داشتن تو یک احساس است که سایه تمام لحظات من می شود. که نسیم خنکش می‌وزد به جای جای درونم و اگر هم جایی آتشی به پا شد، ابر داشتنت می‌بارد و گلستانش می کند. پس ملالی نیست جز غرغرهای بی اهمیت همیشگی. تو، بیش از این‌ها مهمی.
یک دنیا آرزوی آرامش برای تو
فافا

+ بی پروا...
  • fafa

به تو : می خواهم بدانی

يكشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۲۲ ب.ظ

   امروز فهمیدم بعضی‌ها دو رو دارند که یکی با دیگری در تضاد است. ظاهرشان آرام و قابل قبول است و آن روی دیگرشان آدم را شوکه می کند. من امیدوارم که تو دو رو نداشته باشی یا اگر هم داری با هم در تضاد نباشند. هر دو رویت همانی باشد که باید و هر دو رویت مرا دوست بدارد.

   اما راستش می‌خواهم بدانی که من یک جورهایی دو رو دارم. روی دیگرم را هنوز ندیده ای. می‌خواهم بدانی که روی دیگرم اصلا زیبا نیست. روی دیگرم را نمی‌توان دوست داشت. شاید اگر ببینی‌اش جا بخوری و به خودت بگویی مدت‌هاست که اشتباه کرده‌ای. خب حق داری. روی دیگر من دخترک ساده و خوبی نیست که دل کسی را ببرد بلکه منزجرکننده ست. شاید هرگز روی دیگر مرا نبینی. شاید پیش از آمدنت روی دیگرم را از بین بردم. یا شاید هرگز نیامدی... نمی دانم. فقط می‌خواهم بدانی، می‌خواهم بدانی که من فقط همان دخترک دوست‌داشتنی نیستم، البته اگر این‌طور فکر می‌کردی.

  • fafa