من نویس

نوشتن جایگزین خوبی برای گریه است، آدم را سبک می‌کند.

من نویس

نوشتن جایگزین خوبی برای گریه است، آدم را سبک می‌کند.

این قسمت:

روزهای اول دانشگاه

۱۱ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

بالاخره مهمونیمون

جمعه, ۳۰ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۲۰ ب.ظ
- نرفتم ببینم همه چی سر سفره هست، تعارف کنم.
- تعارف واس چی؟ خیالت راحت من نگاه کردم همه چی بود.
- حالا یه تعارف شهری دیگه.
- اه من از تعارف شهری بدم میاد. اصلا از هر چیز شهری بدم میاد.


+ واقعا دیگه مهمونیا خوش نمیگذره. تلقین نکردم ها. من همچنان میگم لعنت به کسی که کرم چندجور غذا خوردنو هزارجور دسر و سالادو انداخت تو خانواده ما. شما هم بگید. مرسی.
  • fafa

تجربه امروز

پنجشنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۵۰ ب.ظ
هرگز از واقعیت‌ها فرار نکنید و هرچه زودتر با آن‌ها روبه‌رو شوید تا عمرتان تلف نشود. اکثر اوقات همه چیز بهتر از آنی می‌شود که فکرش را می‌کردید.
  • fafa

نمک‌شو ، لوپ ، هنوز کتاب نخوندن

چهارشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۳۱ ب.ظ
از وقتی این مسابقه نمک‌شو سناتور تد راه افتاده و متن‌ها را می‌خوانم حسابی قریحه طنز نویسی‌ام گل کرده و هی ایده توی سرم وول می‌خورد اما اوضاع یک جوری ست که دستم به تایپ کردن نمی رود. شاید همینطوری بهتر است که تا پایان ماه همه چیز را مرتب کنم، روی خودم کار کنم و مهمانی عظیم را پشت سر بگذاریم، آن وقت با برنامه‌ای دقیق شروع کنم.
   یک سری بازی‌ها حسابی مرا به خودشان جذب می‌کنند. Loop از همین هاست. از صبح صد قسمتش را بازی کردم! درونم را منظم می‌کند و فکرم را راه می اندازد. همینطور روحیه‌ام را خوب می‌کند. عجیب است که گاهی بعضی چیزهای ساده بهانه مناسبی اند.
   کتاب‌های نخوانده‌ای که واقعا هنوز هم شوق خواندنشان را دارم اما خب فعلا ناچار به صبرم. آرام و درست پیش رفتن بهتر است. در سرم بود با " فضیلت‌های ناچیز " از ناتالیا گینزبورگ شروع کنم اما به نظرم توی این اوضاع " آتش بدون دود " بهتر است چون گمانم به کمی چاشنی عشق نیازمندم.

همه چیز خوب پیش می‌رود چون این تصمیم من است و قطعا حال من خوب است. و اینکه باید سرفرصت و با برنامه بیشتر بنویسم. نوشتن پر از فایده ست.

+ قبول ندارید که برخی سوال‌های بی‌پاسخ و حرف‌های نزده درد دارند؟
  • fafa

به درک

سه شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۳۹ ب.ظ
خب زندگی همینه. گاهی تو یه حس بدی و میزنه به سرت. توصیه من اینه که وقتی تو مینیمُم زندگیتونید کلا زیاد با کسی حرف نزنید، پست ننویسید، چت نکنید و ... می‌گذره میره. به همین سادگی. بعد کم کم می‌فهمید نه از این خبرام نیست که زندگی همش بدبختی و غم و غصه و عصبانیت باشه. فقط یه دقایق محدودی اینجوریه. پس این دقایق محدود برن به درک. من واسه اون دقایق خوب زندگی زنده ام:)

به خودم: فافا، حواست کجاست؟ قرارمون یادت رفت؟ باید محکم باشی باید خودت برای خودت یه حصار بسازی در درونت و خوب زندگی کنی. تا کی غر زدن؟ دیدی که این همه مدت به جایی نرسیدی. خوب بودن هیجانی هم خوب نیست. جدی باش تو خوب شدن خب. خوب شو دیگه. تکون بخور.


+ پست کاملا تغییر کرد! قطعا شاهد منِ دیگری خواهید بود.
  • fafa

از دفترچه « پندهایی برای آینده »

سه شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۶، ۰۸:۳۵ ب.ظ
وقتی چیزی از دست شما می افتد و می‌شکند، تقصیر شماست نه آن کسی که برق را روشن نکرده و نه آن کسی که داشته حرف می‌زده و نه آن کسی که کاری را که یک ثانیه پیش به او گفته‌اید انجام نداده! و اینکه آن چیز شکست و تمام شد رفت، اعصاب خود و دیگران را بخاطر یک چیز شکسته خرد نکنید.
  • fafa

به بهانه دیدن « Lion »، برادری که هرگز نداشتم

يكشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۶، ۰۸:۰۴ ب.ظ

Lion


   خواهرم که به دنیا آمد من به بزرگترین آرزوی آن زمانم رسیدم. داشتن یک خواهر کوچکتر که مدت‌ها بود منتظرش بودم. اسمش را هم خودم لابه‌لای هزاران اسم پیدا کردم. اسمی که معنی‌اش مشخصا عمق شادی و تشکر مرا از خدا نشان می‌داد، « هدیه باشکوه خدا ».

   اما مامان حال و هوایش فرق داشت. دلش پسر می خواست. همیشه می گفت دختر دارم و دوست دارم پسر هم داشته باشم. دعایمان یکی نبود. من خواهر می‌خواستم. هیچ‌وقت یادم نمی‌رود بعد سونوگرافی وقتی من و بابا می‌خواستیم جشن بگیریم و شام را بیرون خوردیم، مامان تمام شب بغض داشت. من سن زیادی نداشتم و تازه وارد نوجوانی شده بودم. بعدها زمزمه های دیگران را می شنیدم، « ایشالا یه پسرم بیار » و از این دست جملات بی معنی! مامان برای حرف مردم دلش پسر نمی‌خواست اما یقینا این هم بی‌تاثیر نبود. کم کم بزرگ می شدم و حرص می‌خوردم از این جمله‌های مسخره. نمی‌توانم دروغ بگویم. من خودم بارها آرزو کرده ام که ای کاش پسر بودم اما هرجور حساب می‌کردم این حرف‌ها توی کتم نمی‌رفت. به خصوص وقتی از کسانی می‌شنیدم با چندیدین پسرِ به معنای واقعی کلمه بد! پسرانی که دردسر مطلق بودند. وقتی این‌ها این حرف‌ها را می‌زدند واقعا حرصم می‌گرفت.

    مامان هنوز هم دلش پسر می‌خواهد. همیشه. به گمانم تا ابد هم دلش پسر بخواهد. هنوز دعا می کند و امیدوار است. پسری که قرار است اسم عمو را رویش بگذاریم. پسری که نداشتنش مرا بخاطر مامان به گریه می‌اندازد. چند وقت پیش به یکباره به ذهنم رسید که چرا یک بچه را به سرپرستی قبول نکنیم؟ و ذهن خیال‌پردازم تمام ماجرا را ساخت. پسر بچه ای که به خانه ما آورده می شود، یک برادر کوچک. مامان به آرزویش می‌رسد. خوشحال است. ما مواظب برادرم هستیم. مقابل همه حرف‌ها می‌ایستیم. او را با عشق تمام بزرگ می‌کنیم. حتی حاضرم اتاقم را برایش خالی کنم. وسایل جدید. کلی اسباب بازی‌های پسرانه. ماشین و تفنگ. برایش کتاب می‌خوانم. با هم فوتبال بازی می‌کنیم. محکم بغلش می‌کنم و لبریز می‌شوم. نمی‌گذاریم آب توی دلش تکان بخورد. همه چیز عوض می‌شود. فضای سنگین و خاکستری خانه شاد و رنگی می‌شود. مامان جان می‌گیرد. غصه‌ها تمام می‌شوند.

   چقدر قشنگ. چقدر شورانگیز و رویایی. بارها فکر می‌کنم به این خیال. به برادری که هرگز نداشتم و به گرمای حضورش. فکر می‌کنم اما... نمی توانم آن را به زبان بیاورم. هرگز نتوانستم. بارها تا نوک زبانم آمد و نشد. نمی توانم...



+ فیلم را می شود گفت قشنگ است. مرا که درگیر کرد. فکر کردم به همه این‌ها و فکر کردم به اتفاقات کوچکی که می‌تواند زندگی انسان را تغییر دهد.

  • fafa

شرلوک

يكشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۶، ۰۹:۲۸ ق.ظ

   شرلوک هلمز خونم کم شده بود :) مخلوطی از هیجان و ماجراجویی که به نظر من فوق العاده ست.


شرلوک 1

شرلوک 2


+ هنوز کتاب‌ها را شروع نمی‌کنم. چرا؟ حتما وقتی کتاب‎‌خواندن را با «آئین نامه» شروع کنید می‌فهمید!


بعدا نوشت: کاملا تو شوکم! شاید بهتر باشه فیلم دیدنو متوقف کنم، شایدم نه...

  • fafa

دیالوگ نویسی

جمعه, ۲۳ تیر ۱۳۹۶، ۰۶:۱۳ ب.ظ

.When the snows fall, and the white winds blow, alone wolf dies, but the pack survives

game of thrones season 7, second trailer


سانسا و لیتل فینگر


  • fafa

شکستن

پنجشنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۶، ۰۹:۵۹ ق.ظ

   کاش دل را هم وقتی می‌شکست، می‌شد گذاشت توی آب تا ریشه بزند و دل جدیدی به وجود آید.


نازلی شکسته


+ من اگرچه آلبالو نیمه گندیده‌ای ام و فصل چیدنم گذشته است، هنوز امید دارم بیایی و بچینی ام.

  • fafa

بازگشتن به زندگی

چهارشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۶:۳۸ ب.ظ

   بعد از همه اتفاقات متراکم چند روز اخیر، یادم افتاد که لیست پر و پیمانی برای تعطیلات دارم. اساسا نگاه به هرچیزی که متعلق به گذشته است ردی از حیرت در من به وجود می آورد. این لیست از چیزهای خریدنی بسیار تا آدرس کانال تلگرام و حتی ایده شعر پر است. به دلایلی که اصلا قابل ذکر نیست چون از لحاظ درجه خشونت مثبت شصت است ( و چگونه می شود که دختری به سن و سال من با چیزهای مثبت شصت مواجه است؟ )، فی الحال بخشی که نیاز به پول دارد را قلم می‌گیریم ( و انصافا که غم‌انگیز است ) و این بخش شامل کلاس خیاطی، مایو جدید، لب تاپ جدید و دوربین حرفه ای، یادگیری نی، کاغذ دیواری اتاق، کفش کوه، چندتا کتاب، قاب جدید و سایر چیزهای خریدنی ست که این یعنی بخش عظیمی از برنامه ام. فعلا کیف پول من در وضعیتی ست که مرا بخاطر خوردن آن آب انبه پاکتی هم سرزنش می‌کند و کارت بانکی ام برای خرید لینک دانلود فصل جدید شهرزاد از من دلخور است. اوضاع خوبی نیست...

   بخش بعدی برنامه ام غالبا مربوط به اینترنت است. از قضا تمام فشارهای مالی را می توانم بر سر اینترنت خالی کنم و چندین گیگابایت مصرف کنم ( البته نمی‌دانم اینترنت مخابرات چندوقتی‌ست چه مرگش است:(  ). لیست فیلم ها و آرشیو برنامه های از دست رفته، آدرس سایتها، وبلاگ‌ها و پیج‌ها و کانال‌های یهویی کشف شده و از این دست موارد. در کنار این‌ها انبوه کتاب‌های منتظر. بخش آخر هم تعداد اندکی کار کوچک و بی ربط اند.

   حتی بدون پول ( این چرک کف دست ) هم برنامه هیجان انگیزی ست اما نه با احتساب مهمانی های گرفته نشده، امتحان آئین‌نامه و آموزش رانندگی، کمک به مامان و بودن با خواهرم در تلافی این مدت، کلاس خطی که قصد رفتنش را داشتم و چیزهای دیگر. همه چیز به یکباره در هم رفت و در هم رفتگی نوشتن را سخت می‌کند.



پ.ن : هنوز چیزی نگذشته که دائم گزینه‌های روی میز به من گوشزد می‌شوند و من اگرچه می‌دانم صلح چیز خوبی ست و جنگ پی‌آمدهای ناگواری دارد اما خب از سایه جنگ نمی‌ترسم. بالاخره یک وقت‌هایی باید جنگید.

  • fafa

رسیدن‌ها

دوشنبه, ۱۹ تیر ۱۳۹۶، ۰۷:۴۸ ب.ظ

حفاظت آزمون


   به هرحال همه چیز بالاخره می‌رسد. کنکور به طور مثال. می‌رسد و این فقط به خود تو بستگی دارد که چقدر آماده‌ای. تو بودی که باید فکر می‌کردی به رسیدن‌‌ها. باید به هرصورتی که شده خودت را آماده می‌کردی. به کسی مربوط نیست که تو حالت بد بود یا درگیر چیزهای دیگری بودی. به کسی مربوط نیست که تو جانت بیمار بود، که فکرت مدام از چرخه کالوین و محلول می‌پرید و دور می‌شد. به کسی مربوط نیست که تو کتاب دستت بود اما درس نمی‌خواندی. این چیزها به کسی مربوط نیست. می‌خواستی آنقدر لوس نباشی که فکرت به هزارجا برود و روی خودت کنترل داشته باشی که هر بادی تکانت ندهد. همه چیز بالاخره می رسد و وقتی رسید می‌فهمی که زود رسیده است.

   باید تا دیر نشده به  رسیدن‌ها فکر کرد. به مرگ. به خشم. ترس‌های بزرگ. تنهایی‌های طولانی و عمیق. به جنگ. نه گفتن‌های سخت. به بحث‌های دلهره آور. غم های بزرگ یا شادی‌های خالص. به نقاط اوج زندگی شاید. حتی به عشق...

  • fafa